وبلاگ مسجد امام حسین(ع) روستای كیاگهان و دادقانسرا از توابع بخش کومله شهرستان لنگرود با اینكه پروانه ساخت مسجد در سال 1388 اخذ شده بود ولی بدلیل عدم تمكن مالی اهالی روستا و عدم كمك متصدیان امر موفق به ساخت مسجد نشدیم. اما با كوشش و تلاش و برنامه ریزی و همت والای هیات امناء مسجد و همیاران پر تلاش، مسجد در كمتر از یكسال ساخته شد و مورد بهره برداری موقت قرار گرفت. در حال حاضر برای تكمیل آن (ایزوم گام نمودن و سنگ نمای بیرونی و تامین فرش سجاده ای طبقه دوم، سفید كاری) نیاز مبرم به كمك مالی شما عزیزان داریم.لازم بذكر است تاسیس این مسجد در سال 1273 بوده است. از سال 93 تاكنون(فروردین 95) 19 میلیون تومان در 5 مرحله ازطرف اداره اوقاف و خیریه و تبلیغات اسلامی شهرستان لنگرود و استان كمك مالی شده اشت. برای تكمیل مسجد منتظر كمك مالی شما هستیم. شماره حساب جاری نزد بانك سپه املش :142800112005 شماره 16 رقمی عابر بانك سپه :5892101095178055 هر دو شماره حساب بنام مسجد امام حسین(ع) کیاگهان و دادقانسرا می باشد. tag:http://masjedkiagehan92.mihanblog.com 2018-02-19T15:59:18+01:00 mihanblog.com وصایاى فاطمه زهرا 2018-02-19T12:09:53+01:00 2018-02-19T12:09:53+01:00 tag:http://masjedkiagehan92.mihanblog.com/post/4743 مدیر وبلاگ مهندس نعمت پیكران مانا 294- وصایاى فاطمه زهرا امام صادق (علیه السلام) و او از پدرانش نقل كرده كه فاطمه (سلام الله علیها) هنگام احتضار به امیر مؤمنان على (علیه السلام) چنین وصیت كرد: هنگامى كه از دنیا رفتم ، خودت مرا غسل بده و كفن كن و نماز بر جنازه ام بخوان و در قبر بگذار، و لحد مرا بچین و خاك بر قبرم بریز و سپس بالاى سر، مقابل صورتم بنشین ، و بسیار قرآن بخوان و دعا كن ؛ زیرا آن هنگام ، ساعتى است كه میت به انس با زنده ها نیاز دارد، و من تو را به خدا مى سپارم ، و وصیت مى كنم كه با فرزندانم به نی


294- وصایاى فاطمه زهرا


امام صادق (علیه السلام) و او از پدرانش نقل كرده كه فاطمه (سلام الله علیها) هنگام احتضار به امیر مؤمنان على (علیه السلام) چنین وصیت كرد:
هنگامى كه از دنیا رفتم ، خودت مرا غسل بده و كفن كن و نماز بر جنازه ام بخوان و در قبر بگذار، و لحد مرا بچین و خاك بر قبرم بریز و سپس بالاى سر، مقابل صورتم بنشین ، و بسیار قرآن بخوان و دعا كن ؛ زیرا آن هنگام ، ساعتى است كه میت به انس با زنده ها نیاز دارد، و من تو را به خدا مى سپارم ، و وصیت مى كنم كه با فرزندانم به نیكى رفتار كنى .
سپس دخترش ام كلثوم را به سینه اش چسبانید و به على (علیه السلام) فرمود: وقتى این دختر به حد بلوغ رسید، اثاثیه خانه از آن او باشد و خداوند پشتیبان او شود(349).

زینب در كنار بستر مادر

نابكاران و كوردلانى كه مى خواستند على (علیه السلام) را به بیعت با خلیفه وادارند، آمده بودند تا او را به زور از خانه اش بیرون ببرند. على بیرون نرفت ، زهرا پیش آمد و با ضربات ((مغیره )) و ((قنفذ)) نقش زمین گشت و با بدنى مجروح در بستر بیمارى قرار گرفت . و سرانجام زینب به سوگ مادر نشست (350).
زهرا(سلام الله علیها) چون در بستر مرگ قرار گرفت ، به دختر پنج ساله اش وصیت كرد: ((هرگز از دو برادرت جدا مشو. پیوسته با آنان باش و از آنان نگهدارى كن . براى آنها به جاى من مادر باش (351).))
زینب به چشم خود دید كه چگونه پدرش جسم پاك مادر را غسل داده و چگونه اشك مى ریزد، چه سان ناتوان شده و از خدا صبر و بردبارى مى طلبد؟!
هنگام دفن مادر، كه به نظر مى رسد در خانه انجام گرفت ، با چشم تیزبین مى دید كه زهرا را زیر خاكها پنهان مى كنند، و با یاد نمودن رسول خدا(صلى الله علیه و آله و سلم ) از ستم امت و ستمگران ریاست طلب شكوه مى كنند(352).
زینب با دیدن چنین مناظرى رو به سوى قبر پیامبر كرد و گفت : با مرگ مادر جاى خالى تو براى ما محقق شد، و دیگر دیدار ممكن نیست (353).


296- وصیت فاطمه به دخترش زینب

آن روز، چهار ساله گلستان عصمت و عفاف در كنار بستر مظلومه تاریخ ، فاطمه زهرا(سلام الله علیها)، همراه اسماء بنت عمیس زانوى غم را بغل گرفته و خیره خیره بر چهره تكیده مادر نگاه مى كرد.
مادر از او خواست كه نزدیك بستر آید. سپس به او دو امانت گرانبها سپرد و فرمود: ((دخترم زینب ! دو بقچه اى كه به تو مى سپارم ، یكى از آنها متعلق به دختر ابوذر غفارى است و دیگرى مال خودت ، كه در آن پیراهنى براى حسین است . اما بدان هرگاه كه او، این پیراهن را از تو طلب نماید، وقت وصل و همراهى شما سر رسیده و حسین براى شهادت مهیا مى گردد.))
فاطمه (سلام الله علیها) رو به اسماء نمود و فرمود: ((من اندكى به خواب مى روم . لحظاتى بعد سراغم بیا و مرا صدا نما. اگر جواب تو را ندادم ، برو على و اولادم را مطلع كن كه زهرا از دنیا رخت سفر بربسته است .))
سپس مشغول خواندن سوره یس گشت : ((یس ، والقرآن الحكیم ...)).
اسماء لحظاتى بعد زهرا(سلام الله علیها) را صدا مى زند؛ اما چیزى نمى شنود و در مى یابد كه دختر پیغمبر از دنیا چشم فرو بسته است .
زینب بعد از سكوت مادر با حالت صیحه و گریه خود را بر بدن مطهر او مى اندازد و صدا مى زند و مى گوید: ((مادر! سلام ما را به جدمان رسول خدا برسان . مادر! گویى ما امروز رسول خدا را از دست دادیم . مادر(354)!...))

297- وصیت به بخشیدن همه اموال


زیدبن على بن الحسین (علیه السلام) مى گوید: حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) وصیت كرد كه تمام اموال نقدینه اش را بین بنى هاشم و بنى عبدالمطلب تقسیم كنند و حضرت على بن ابى طالب (علیه السلام) این كار را كرد و طبق وصیت او عمل نمود(355))).

298- ملاقات زنان مدینه از فاطمه

بنا بر برخى از روایات و تواریخ ، فاطمه زهرا(سلام الله علیها) بیش از نود روز پس از پدر نزیست . اگر چه برخى دیگر از تواریخ مدتى كمتر از این ذكر كرده اند. اما در همین مدت كوتاه نیز، وى همواره اندوهگین و ماتم زده و بیمار بود.
گروهى از زنان مهاجر و انصار به دیدارش آمدند تا از او عیادت كنند، آنان به او گفتند: سلام بر تو اى دختر رسول خدا! چگونه شب را به روز آوردى ؟
پاسخ داد: به خدا سوگند، شب را در حالى به روز آورده ام كه دنیاى شما در نظرم ناخوشایند است و بر مردان شما خشمگینم . تا آنان را فرو بردم ، آن قدر كال و نارس بودند كه فورا از دهانم بیرون افكندمشان . از وقتى به باطن آنها پى بردم ، از ایشان بیزار و آزرده شدم . پس زشتى و پلیدى باد بر سست راءیان و یاوه گویان و بزدلان . چه بد است آنچه براى خودشان پیشاپیش فرستادند، كه خداوند بر ایشان خشم خواهد گرفت و در عذاب او جاودانه خواهند زیست . ناگزیر زمام خلافت را به گردن ایشان افكندم و دشواریهاى آن را به خودشان وانهادم . پس بریده باد بینى و گوش مردم ستمكار! آخر اینان براى چه خلافت را از ابوالحسن باز داشتند؟ به خدا سوگند، آنان جز به خاطر ترس از شمشیر و نیز جنگاورى وى و شجاعتهاى او در راه خدا از او كینه به دل ندارند.
به خدا سوگند، اگر زمام مركب خلافت را كه رسول خدا(صلى الله علیه و آله و سلم ) به دست او سپرده بود، در دست او مى گذارند و از وى دفاع و پیروى مى كردند، به خوبى آن را مهار مى كرد، آن گاه به نرمى و راحتى ، آنان را به راهشان مى برد و هدایت مى كرد، كه او پایگاه استوار رسالت و اساس مستحكم نبوت ، مهبط روح الامین و در كار دنیا و آخرت خبیر بود. هشدار، كه این خسارتى آشكار بود. به خدا سوگند اگر خلافت بدو سپرده مى شد، نه مركب خسته و مجروح مى شد نه راكب به ستوه مى آمد، آنان را به درستى به سرچشمه گوارا و زلال رستگارى مى رساند و بركات از آسمان و زمین برایشان فرو مى بارید. به زودى خداوند بدان چه كرده اند آنان را خواهد گرفت .
بیایید و گوش فرا دهید! تا این روزگار شگفت را به شما بنمایانم ، و اگر پس از این حادثه به شگفت آیند ایشان را چه سود؟ به كدام تكیه گاه پشت دادند یا به كدامین ریسمان دست آویختند؟ چه بد یاور و چه بد همنشینى و همراهى برگزیدند، و ستمگران چه بد عوضى براى خود گرفتند!
پرهاى كوتاه را به جاى شاهپرها گرفتند و اسب درمانده را به جاى اسب رهوار برگزیدند، و دنباله رو را به جاى امام پذیرفتند، افسوس بر قومى كه خیال مى كنند كار نیك انجام مى دهند! بدانید اینان تبهكارانند. آیا كسى كه به سوى حق رهنمود مى شود، سزاوارتر است كه پیروى شود، چه سان داورى مى كنید؟
اینك روزگار آبستن است ، پس بنگرید تا چه مى زاید!. آن گاه قدح هاى بزرگ بیاورید و آنها را از خون تازه و زهر كشنده پر كنید. آن گاه است كه بیهوده كاران به زیان مى افتند و آیندگان كه از پى ما مى آیند بدان چه اینان كرده اند، آگاه خواهند شد. پس بر این عاقبت موحش هولناك دل خوش ‍ دارید و با خاطرى آسوده بخوابید، مژده باد بر شما شمشیرهاى بران و خودكامگى هاى ستمگران و آشوبهاى همیشگى و فراگیر. پس كشت و محصول شما كم و اندك است .
افسوس بر آنان ! دریغا كه خبرها بر آنان پوشیده شد، آیا ما مى دانیم شما را بدان پاى بند كنیم ، در صورتى كه شما خود آنان را ناخوش ‍ مى دارید(356)؟


]]>
تصاویر شب نهم فاطمیه دوم (نماز جماعت- سخنرانی و روضه خوانی و سینه زنی) در مسجد امام حسین ع کیاگهان و دادقانسرا (یکشنبه 29 بهمن ماه96) 2018-02-19T12:01:41+01:00 2018-02-19T12:01:41+01:00 tag:http://masjedkiagehan92.mihanblog.com/post/4742 مدیر وبلاگ مهندس نعمت پیكران مانا این مراسم بعد از نماز جماعت مغرب و عشاء مسجد به امامت حاج اقا کاظمی برگزار شد.نماز جماعت مغرب و عشاء مسجد به امامت حاج اقا کاظمیمکبر نوجوان دیشب مسجد برادر بسیجی محمد طاهاتلاوت قران توسط آقای مهندس نعمت پیکران مانا همراه با معنی آن توسط اقا محمد جواد فرهمند نیاسخنرانی حاج مرتضی کاظمی در شب نهم ایام فاطمیه س    مراسم شب نهم فاطمیه س و مداحی سینه زنی توسط کربلایی حاج احمد مکتبی و اشعار خوانده شده استاد حاج احمد مکتبی در شب نهم فاطمیهپذیر






این مراسم بعد از نماز جماعت مغرب و عشاء مسجد به امامت حاج اقا کاظمی برگزار شد.



نماز جماعت مغرب و عشاء مسجد به امامت حاج اقا کاظمی






مکبر نوجوان دیشب مسجد برادر بسیجی محمد طاها




تلاوت قران توسط آقای مهندس نعمت پیکران مانا همراه با معنی آن توسط اقا محمد جواد فرهمند نیا








سخنرانی حاج مرتضی کاظمی در شب نهم ایام فاطمیه س    Undo













مراسم شب نهم فاطمیه س و مداحی سینه زنی توسط کربلایی حاج احمد مکتبی



و اشعار خوانده شده استاد حاج احمد مکتبی در شب نهم فاطمیه









پذیرایی از هیات محبان خانم فاطمه زهرای س








با تشکر از برادر دانشجو
سجاد سهرابی و کربلایی منصور شریفی و سرکارخانم فرشته جوادی در تصویر برداری و ارسال بموقع تصاویر فوق- بخش فرهنگی بقعه آقا سید علی کیای کیاگهان و مسجد امام حسین ع کیاگهان و دادقانسرا با همکاری پایگاه های بسیج  فاطمه الزهرا و شهید دستغیب کیاگهان




]]>
شهادت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) 2018-02-18T06:13:17+01:00 2018-02-18T06:13:17+01:00 tag:http://masjedkiagehan92.mihanblog.com/post/4741 مدیر وبلاگ مهندس نعمت پیكران مانا 299- خبر شهادت فاطمه در معراج امام صادق (علیه السلام) نقل كرده است كه چون پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) را به معراج بردند، خداوند به او وحى كرد: من تو را در سه چیز امتحان كنم تا ببینم كه صبر تو چگونه است ؟ حضرت فرمود: تسلیم امر تو هستم و مرا حول و قوتى نیست مگر به تو. و پرسید آن سه چیز كدام است ؟ حق تعالى ندا فرمود:... اما قتل و كشته شدن اهل بیت تو بعد از تو... اما دختر تو فاطمه ، بر او ظلم نمایند و او را از حقش محروم كنند و او را بزنند، چندان كه طفلى كه در ر



299- خبر شهادت فاطمه در معراج

امام صادق (علیه السلام) نقل كرده است كه چون پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) را به معراج بردند، خداوند به او وحى كرد: من تو را در سه چیز امتحان كنم تا ببینم كه صبر تو چگونه است ؟
حضرت فرمود: تسلیم امر تو هستم و مرا حول و قوتى نیست مگر به تو. و پرسید آن سه چیز كدام است ؟
حق تعالى ندا فرمود:... اما قتل و كشته شدن اهل بیت تو بعد از تو... اما دختر تو فاطمه ، بر او ظلم نمایند و او را از حقش محروم كنند و او را بزنند، چندان كه طفلى كه در رحم دارد سقط شود و بدون اجازه وارد خانه او شوند و خوارى خانه او را فرا گیرد و سرانجام از شدت درد همان ضربت به شهادت برسد(357).

300- آخرین لحظات عمر

ساعت احتضار فرا رسید. در این هنگام پرده برداشته شد و حضرت صدیقه طاهره (سلام الله علیها) نگاهى تند و عمیق افكند و فرمود: سلام بر جبرئیل ، سلام بر رسول خدا، پروردگارا! مرا با پیامبرت محشور كن و در رضوان خود و جوار رحمت و خانه ات دارالسلام مسكن و ماءوا ده .
آن گاه فرمود: آیا آنچه را كه من مى بینم شما هم مى بینید.
گفتند، شما چه مى بینى ؟
فرمود: این موكب هاى اهل آسمانها است و این هم جبرئیل است ، و این هم رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) است كه مى فرماید: دختر عزیزم ! پیش من آى ؛ زیرا آنچه در پیش دارى ، براى تو بهتر خواهد بود.
آن گاه چشمان خویش را باز كرد...و فرمود: و سلام بر تو اى قابض ارواح ! زود مرا قبض روح كن و اذیتم مكن .
سپس فرمود: پروردگارا! به سوى تو مى آیم ، نه به سوى آتش .
پس چشمهایش بسته شد، دستها و پاهاى خود را دراز كرده و از دنیا رفت (358).

301- درد دل فاطمه با اسماء

مرحوم اربلى در كتاب ((كشف الغمه )) روایت كرده كه گوید:
فاطمه (سلام الله علیها) پس از پدر خود چهل روز زنده بود، چون هنگام مرگش فرا رسید به اسماء فرمود: جبرئیل براى پیغمبر كافورى از بهشت آورد، و رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) آن را سه قسمت كرد: یك قسمت را براى خود و قسمتى را نیز براى على و یك ثلث آن را نیز براى من گذارد كه وزن آن به اندازه چهل درهم بود. اكنون آن را - كه در فلان جا است - نزد من حاضر كن ، و آن گاه جامه اش را بر سر كشید و فرمود: ساعتى صبر كن ، آن گاه مرا صدا بزن و اگر دیدى پاسخ تو را ندادم ، بدان كه من از دنیا رفته و به پدر خود ملحق گشته ام .
اسماء ساعتى صبر كرد، آن گاه پیش من آمده و صدا زد:
یا بنت محمد المصطفى ! یا بنت اكرم من حملته النساء! یا بنت خیر من وطى الحصا! یا بنت من كان من ربه قاب قوسین او ادنى ! اى دختر مصطفى ! و اى دختر آن كسى كه زنان گرامى تر از او حمل نكردند! و اى دختر آن كس كه بهتر از او كسى قدم روى خاك نگذارد! و اى دخت آن كسى كه مقام قرب او نسبت به پروردگارش قاب قوسین او ادنى بود!.
و چون دید پاسخى نمى شنود، دست دراز كرد و پارچه را از روى صورت فاطمه برداشت و مشاهده نمود كه از دنیا رفته است !
اسماء خود را روى زهرا(سلام الله علیها) انداخته او را مى بوسید و مى گفت : فاطمه جان ! وقتى نزد پدرت رفتى ، سلام اسماء دختر عمیس را به او برسان (359).

302- حسن و حسین ، كنار جنازه مادر

اسماء پس از وفات فاطمه زهرا(سلام الله علیها) گریبانش را پاره كرد و سراسیمه از خانه بیرون آمد، حسن و حسین (علیه السلام) را در بیرون خانه ملاقات كرد.
آنها گفتند: مادر كجاست ؟
اسماء، سخنى نگفت . آنها به سوى خانه روانه شدند و دیدند كه مادرشان رو به قبله دراز كشیده ، حسین (علیه السلام) مادرش را حركت داد. ناگهان دریافت كه مادرش از دنیا رفته است به برادرش حسن (علیه السلام) رو كرد و گفت : اى مادرم ! خدا در مورد مادرم به تو اجر بدهد. آجرك الله فى الوالدة .
امام حسن (علیه السلام) خود را به روى مادر انداخت ، گاهى او را مى بوسید و گاهى مى گفت : اى مادرم ! با من سخن بگو، قبل از آن كه روح از بدنم خارج شود.
امام حسین (علیه السلام) پیش آمده و پاهاى مادر خویش را مى بوسید و مى گفت : مادرم ! من پسرت حسین هستم ، قبل از آن كه قلبم شكافته شود و بمیرم ، با من سخن بگو(360).

303- گزارش به على (علیه السلام)

اسماء به حسن و حسین (علیه السلام) فرمود: بروید نزد پدرتان على (علیه السلام)، و وفات مادرتان را به او خبر دهید. حسن و حسین (علیه السلام ) از خانه بیرون آمدند، در حالى كه فریاد مى زدند: یا محمداه ! یا احمداه ! الیوم جد دلنا موتك اذ ماتت امنا؛ آه ! اى محمد! امروز مصیبت فقدان تو براى ما تجدید شد، چرا كه مادرمان از دنیا رفت )).
سپس حسن و حسین (علیه السلام) وارد مسجد شدند، على (علیه السلام) در مسجد بود. آنها شهادت فاطمه (سلام الله علیها) را به او خبر دادند. على (علیه السلام) از این خبر چنان دگرگون شد كه بى حال افتاد، آب به صورتش پاشیدند، وقتى حالش خوب شد، با ندایى جانسوز فرمود:
بمن العزاء یا بنت محمد كنت بك اتعزى ففیم العزاء من بعدك ؛ اى دختر محمد! به چه كسى خود را تسلیت بدهم ، تا زنده بودى مصیبتم را به تو تسلیت مى دادم ، اكنون بعد از تو چگونه آرام بگیرم (361)؟

304- على بر سر پیكر فاطمه

على (علیه السلام) بعد از شنیدن خبر جانسوز مرگ فاطمه (سلام الله علیها) به سرعت وارد منزل شد، دید فاطمه زهرا(سلام الله علیها) در بستر خود خوابیده و یك قطیفه مصرى روى خود كشیده است .
على (علیه السلام) او را صدا زد، جوابى نشنید. به طرف راست و چپ فاطمه رفت ، صدیقه را صدا كرد، اما جواب نشنید. عباى خود را كنار گذاشت ، عمامه را برداشت ، دامن قبا را بالا زد و سر زهرا(سلام الله علیها) را در دامن خود نهاد را در دامن خود نهاد و صدا نمود: یا زهرا! یا زهرا!... اما فاطمه سخنى نگفت . امیرالمؤمنین گفت : اى دختر محمد! جوابى نشنید... گفت : یا فاطمة ! كلمینى ؛ اى دختر پیغمبر! با من صحبت كن ))، من على پسر عموى تو هستم .
حضرت مى فرماید: فاطمه (سلام الله علیها) چشمش را باز كرد، (یعنى قبل از مرگ كامل كه بنا بر علم امروز مدتى طول مى كشد، به درخواست مقام ولایت و قدرت لایزال الهى ، فاطمه حیات مجدد یافت ) و به صورت على (علیه السلام) نگریست و به گریه افتاد.
سپس سخنانى با یك دیگر در میان گذاشتند و بعد از مدتى كوتاه ، فاطمه زهرا(سلام الله علیها) از دنیا رفت (362).

305- بخشش پیراهن در شب عروسى

على (علیه السلام) از زهرا(سلام الله علیها) زمان رحلت پرسید: در این دستمال بسته چیست ؟
آن را گشود، دید پارچه اى ابریشمى و سبز است و در آن پارچه كاغذ سفیدى است كه بر روى آن چیزهایى نوشته شده و نور از آن مى درخشد، فرمود: اى ابوالحسن ! هنگامى كه پدرم مرا به همسرى تو در آورد، در شب عروسى دو پیراهن داشتم ؛ یكى نو و دیگرى كهنه و وصله دار. سر نماز بودم كه كسى در زد و سائلى از پشت در مى گفت : اى خاندان نبوت و معدن خیر و جوانمردى ! مردم عادت دارند كه براى خوردن به منازل عروسى بروند، چون براى عموم مردم غذا آماده است . اگر شما پیراهن كهنه اى دارید، من نیازمند آن مى باشم ؛ زیرا مردى فقیرم . اى خاندان حضرت محمد! فقیر شما برهنه است .
من پیراهن نو خود را برداشته و به او دادم و لباس كهنه را پوشیدم . صبح كه با لباس كهنه در حضور تو بودم رسول خدا(صلى الله علیه و آله و سلم ) بر من وارد شد و فرمود: دخترم مگر تو لباس نداشتى ، چرا آن را نپوشیدى ؟ گفتم : اى پدر! آن را به سائلى صدقه دادم . فرمود: بسیار كار خوبى كردى ، اگر به خاطر شوهرت لباس نو را خودت مى پوشیدى و لباس كهنه را صدقه مى دادى ، در هر دو حالت توفیق شامل تو مى شد. عرض كردم : اى رسول خدا! به تو هدایت یافته و به تو اقتدا كردیم ؛ هنگامى كه با مادرم خدیجه ازدواج كردى ، هر آنچه را كه به تو داده بود، در راه خدا انفاق كردى تا حدى كه سائلى به تو رسید و تو پیراهن خود را به او دادى و حصیر بر خود پوشیدى . جبرئیل نازل شد این آیه را آورد: و لاتبسطها كل البسط فتقعد ملوما محسورا(363).
رسول خدا(صلى الله علیه و آله و سلم ) گریست و مرا به سینه اش ‍ چسباند، جبرئیل نازل شده و گفت : خداوند سلام رسانده و مى فرماید: به فاطمه سلام برسان و به او بگو، هر چه مى خواهى طلب كن و اگر هر آنچه در آسمان و زمین است بخواهى به تو داده خواهد شد. به او بشارت بده كه من او را دوست مى دارم . به من فرمود: دخترم ! پروردگارت به تو سلام رسانده ، مى گوید: هر آنچه مى خواهى طلب كن . عرض كردم : پدر جان ! لذت خدمتگزارى او مرا از سؤ ال كردن از او باز داشته است ، من نیازى جز نگاه كردن به چهره بزرگوارانه او در بهشت برین ندارم . فرمود: دخترم ! دستهایت را بالا بیاور. من دستهایم را بالا بردم و حضرت نیز دستهایش را بالا برده ، گفت : خداوندا! امتم را ببخشاى ، و من آمین مى گفتم .
جبرئیل پیامى از سوى خداوند متعال آورد كه خداوند مى فرماید: من آن عده از گنهكاران امت تو را كه در دلشان محبت فاطمه و مادرش و شوهرش و فرزندانش را داشته باشند، بخشودم . فرمود: من در این باره سندى مى خواهم . خداوند به جبرئیل دستور داد دیبایى سبز و دیبایى سپید بیاورد كه بر روى آن نوشته شده است : كتب ربكم على نفسه الرحمة (364).
جبرئیل و میكائیل و حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم ) بر آن گواهى داده و امضا كردند.
حضرت فرمود: دخترم این نوشته در این بسته است ، روز وفاتت كه رسید، وصیت كن در قبرت بگذارند. روز قیامت كه مردم سر از قبر بر دارند و گناهكاران مسلم و حتمى شدند و آنان را به سوى دوزخ بكشانند، این امانت را تسلیم من كن تا آنچه را خداوند بر من و تو ارزانى داشته ، از خداوند بخواهم . تو و پدرت براى جهانیان رحمت هستید.

306- وصیت نامه فاطمه

وقتى على بن ابى طالب (علیه السلام) به بالین حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) نشست و پرده را از روى صورت وى برداشت ، دید آن حضرت وصیت نامه اى نوشته است به این مضمون :
((بسم الله الرحمن الرحیم
((این آن چیزى است كه فاطمه دختر پیغمبر خدا وصیت مى كند. او شهادت به وحدانیت خداوند مى دهد و شهادت مى دهد كه پیغمبر اكرم بنده خدا و فرستاده او است و این كه بهشت حق است و جهنم حق است و قیامت كه شكى در آن نیست خواهد آمد و خداى تعالى مردم را از قبرها در روز قیامت زنده مى كند.
((اى على ! من فاطمه دختر محمدم ، خداى تعالى مرا با تو همسر قرار داد تا در دنیا و آخرت مال تو باشم ، تو به من از دیگران سزاوارترى كه امور مرا عهده دار باشى . مرا در شب حنوط كن و در شب غسلم بده و كفن كن و نماز بخوان و مرا در شب دفن كن و به احدى جریان را نگو و با تو وداع مى كنم و تو را به خدا مى سپارم و به فرزندان من تا روز قیامت سلام مرا برسان .))

307- سوگوارى زینب هنگام رحلت مادر

صاحب كتاب ناسخ التواریخ مى نویسد: به هنگام رحلت حضرت زهراى اطهر(سلام الله علیها) زینب در حالى كه چادرش بر زمین كشیده مى شد، جلو آمده و فریاد زد: اى پدر، اى رسول خدا! هم اكنون محرومیت دیدار تو برایمان معلوم گردید و شناخته شد.
علامه مجلسى این روایت را از ((روضه )) نقل مى كند:
ام كلثوم بیرون آمد، در حالى كه چادرى بر سر افكنده بود كه قسمت پایین آن بر زمین كشیده مى شد و پیراهنى بر تن كرده كه اندامش را پوشیده بود، صدا مى زد: اى بابا، اى رسول خدا! هم اكنون به راستى تو را از دست دادیم ، به طورى كه دیدارى دیگر نخواهد بود(365).

308- اجازه ملاقات ندادن به عایشه

ابن عبدالبر نوشته است : چون دختر پیغمبر زندگانى را بدرود گفت ، عایشه خواست به حجره او برود، اسماء طبق وصیت او را راه نداد.
عایشه شكایت به پدر برد كه این زن خثعمیه (366) میان من و دختر پیغمبر در آمده است و نمى گذارد من نزد جسد او بروم . به علاوه ، براى او حجله اى چون حجله عروسان ساخته است .
ابوبكر به در حجره دختر پیغمبر آمد و گفت : اسماء چرا نمى گذارى كه زنان پیغمبر نزد دختر او بروند؟ چرا براى دختر پیغمبر حجله ساخته اى ؟
اسماء گفت : فاطمه زهرا(سلام الله علیها) به من وصیت كرده است كه كسى بر او داخل نشود. چیزى را كه براى نعش او ساخته ام ، وقتى زنده بود به او نشان دادم و به من دستور داد مانند آن را برایش بسازم .
ابوبكر گفت : حال كه چنین است ، هر چه به تو گفته ، چنان كن (367).
ابن عبدالبر نوشته است : نخستین كس از زنان كه در اسلام براى او بدین سان نعش ساختند، فاطمه (سلام الله علیها) دختر پیغمبر(صلى الله علیه و آله و سلم ) بود. سپس مانند آن را براى زینب بنت جحش (زن پیغمبر) آماده كردند(368).

309- وداع حسین با مادرشان

در روایت ورقه آمده است :
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: مشغول غسل دادن فاطمه (سلام الله علیها) شدم ، او را در درون پیراهن ، بى آن كه پیراهنش را از تن بیرون آورم غسل دادم ، به خدا قسم فاطمه (سلام الله علیها) پاك و پاكیزه بود، سپس ‍ از باقى مانده حنوط رسول خدا(صلى الله علیه و آله و سلم ) او را حنوط كردم و كفن بر او پوشاندم و پیچیدم . وقتى كه خواستم بندهاى كفن را ببندم ، صدا زدم :
اى كلثوم ، اى زینب ، اى سكینه ، اى فضه ، اى حسن و اى حسین ! هلموا تزودوا من امكم ؛ بیایید و از دیدار مادرتان توشه برگیرید، كه وقت فراق و لقاى بهشت است )).
حسن و حسین (علیه السلام) آمدند و با آه و ناله مى گفتند: واحسرتاه ! لاتنطغى ابدا من فقد جدنا محمد المصطفى و امنا فاطمة الزهراء...؛ آه ! چه شعله حسرت و اندوهى كه هرگز خاموش شدنى نیست ، براى فقدان جدمان محمد مصطفى (صلى الله علیه و آله و سلم ) و مادرمان فاطمه (سلام الله علیها)، اى مادر حسن ! و اى مادر حسین ! وقتى كه با جدمان ملاقات كردى ، سلام ما را به او برسان ، و به او بگو: ما بعد از تو در دنیا یتیم ماندیم )).
امیر مؤمنان على (علیه السلام) فرمود: انى اشهد الله انها قد حنت و انت و مدت یدیها و ضمتهما الى صدرها ملیا؛ خدا را گواه مى گیرم كه فاطمه زهرا(سلام الله علیها) ناله اى جانكاه كشید و دستهاى خود را دراز كرد و فرزندان خویش را مدتى به سینه اش چسبانید)).
ناگاه شنیدم هاتفى در آسمان صدا زد: یا ابا الحسن ارفعهما عنها فلقد ابكیا والله ملائكة السماء؛ اى على ! حسن و حسین را از سینه مادرشان بلند كن ، كه سوگند به خدا این حالت آنها، فرشتگان آسمان را به گریه انداخت ، و دوستان مشتاق دوست خود مى باشند)).
آن گاه حسن و حسین (علیه السلام) را از سینه مادرشان ، بلند كرد(369).


]]>
اطلاعیه شب نهم فاطمیه دوم (نماز جماعت- سخنرانی و روضه خوانی و سینه زنی) در مسجد امام حسین ع کیاگهان و دادقانسرا (یکشنبه 29 بهمن ماه96) 2018-02-18T06:10:00+01:00 2018-02-18T06:10:00+01:00 tag:http://masjedkiagehan92.mihanblog.com/post/4740 مدیر وبلاگ مهندس نعمت پیكران مانا این مراسم بعد از نماز جماعت مغرب و عشاء مسجد به امامت حاج اقا کاظمی برگزار خواهد شدسخنران: حاج مرتضی کاظمی مداح:  حاج احمد آقا مکتبی






این مراسم بعد از نماز جماعت مغرب و عشاء مسجد به امامت حاج اقا کاظمی برگزار خواهد شد


سخنران: حاج مرتضی کاظمی


مداح:  حاج احمد آقا مکتبی




]]>
تصاویر شب هشتم فاطمیه دوم (نماز جماعت- سخنرانی و روضه خوانی و سینه زنی) در مسجد امام حسین ع کیاگهان و دادقانسرا (شنبه 28 بهمن ماه96) 2018-02-18T06:09:17+01:00 2018-02-18T06:09:17+01:00 tag:http://masjedkiagehan92.mihanblog.com/post/4739 مدیر وبلاگ مهندس نعمت پیكران مانا این مراسم بعد از نماز جماعت مغرب و عشاء مسجد به امامت حاج اقا کاظمی برگزار شد.نماز جماعت مغرب و عشاء مسجد به امامت حاج اقا کاظمیمکبر جوان دیشب مسجد برادر بسیجی مهدی عابدیتلاوت قران توسط حاج آقا کاظمی همراه با معنی آنسخنرانی حاج مرتضی کاظمی در شب هفتم ایام فاطمیه س    مراسم شب هفتم فاطمیه س و مداحی سینه زنی توسط کربلایی علی قیاسیو اشعار خوانده شده استاد قیاسی در شب هفتم فاطمیهپذیرایی از هیات محبان خانم فاطمه زهرای س با تشکر از برادر دانشجو



این مراسم بعد از نماز جماعت مغرب و عشاء مسجد به امامت حاج اقا کاظمی برگزار شد.




نماز جماعت مغرب و عشاء مسجد به امامت حاج اقا کاظمی





مکبر جوان دیشب مسجد برادر بسیجی مهدی عابدی



تلاوت قران توسط حاج آقا کاظمی همراه با معنی آن





سخنرانی حاج مرتضی کاظمی در شب هفتم ایام فاطمیه س   
Undo














مراسم شب هفتم فاطمیه س و مداحی سینه زنی توسط کربلایی علی قیاسی



و اشعار خوانده شده استاد قیاسی در شب هفتم فاطمیه









پذیرایی از هیات محبان خانم فاطمه زهرای س




با تشکر از برادر دانشجو
سجاد سهرابی و کربلایی منصور شریفی و سرکارخانم فرشته جوادی در تصویر برداری و ارسال بموقع تصاویر فوق- بخش فرهنگی بقعه آقا سید علی کیای کیاگهان و مسجد امام حسین ع کیاگهان و دادقانسرا با همکاری پایگاه های بسیج  فاطمه الزهرا و شهید دستغیب کیاگهان




]]>
خیر مقدم و سلام و پیشنهادات 2018-02-18T06:03:52+01:00 2018-02-18T06:03:52+01:00 tag:http://masjedkiagehan92.mihanblog.com/post/4738 مدیر وبلاگ مهندس نعمت پیكران مانا                               


              



             







































































]]>
كراماتى از فاطمه زهرا(سلام الله علیها) (قسمت دوم) 2018-02-18T05:57:49+01:00 2018-02-18T05:57:49+01:00 tag:http://masjedkiagehan92.mihanblog.com/post/4736 مدیر وبلاگ مهندس نعمت پیكران مانا 352- مسلمان شدن به بركت نام فاطمه یكى از ذاكرین نقل كرده : در محضر آیة الله العظمى سید محمد هادى میلانى (معاصر حقیر) بودم . یك مرد و زن آلمانى همراه دختر خود وارد شدند، پس از تعارفات معمول گفتند: ما آمده ایم به شرف اسلام نایل شویم ، آیة الله میلانى فرمودند: علت چه چیز است ؟ آن مرد عرض كرد: پهلوى دخترم كه در محضر شما نشسته در حادثه اى شكست و استخوانهایش خورد شد، چنان كه پزشكان از معالجه او عاجز شدند و گفتند: باید عمل شود، ولى عمل ، خطرناك است . دخترم راضى نشد و گفت : اگر


352- مسلمان شدن به بركت نام فاطمه

یكى از ذاكرین نقل كرده : در محضر آیة الله العظمى سید محمد هادى میلانى (معاصر حقیر) بودم . یك مرد و زن آلمانى همراه دختر خود وارد شدند، پس از تعارفات معمول گفتند: ما آمده ایم به شرف اسلام نایل شویم ،
آیة الله میلانى فرمودند: علت چه چیز است ؟
آن مرد عرض كرد: پهلوى دخترم كه در محضر شما نشسته در حادثه اى شكست و استخوانهایش خورد شد، چنان كه پزشكان از معالجه او عاجز شدند و گفتند: باید عمل شود، ولى عمل ، خطرناك است . دخترم راضى نشد و گفت : اگر در بستر بمیرم بهتر از آن است كه در زیر عمل از دنیا روم . به هر حال او را به خانه آوردیم . ما یك خدمتكار ایرانى داریم كه او را ((بى بى )) صدا مى زنیم ، دخترم به او گفت : من تمام اندوخته مالى خود را راضى هستم بدهم كه صحت به من برگردد، اما فكر مى كنم باید ناكام و با دل پر غصه بمیرم . بى بى گفت : من یك طبیب را سراغ دارم كه مى تواند تو را شفا دهد. گفت : حاضرم تمام پول و موجودیم را به او بدهم . بى بى گفت : تمام آنها براى خودت باشد، بدان من علویه ام و جده من زهرا(سلام الله علیها) است كه پهلوى او را به ظلم شكستند، تو با دل شكسته و اشك جارى بگو: یا فاطمه زهرا، مرا شفا ده .
دخترم با دل شكسته شروع كرد به صدا زدن و از آن بانوى معظمه یارى خواستن . بى بى هم در گوشه خانه با گریه مى گفت :
((یا فاطمه زهرا، این بیمار آلمانى را با خود آورده ام و شفاى او را از شما مى خواهم . مادر جان ! كمك كن و آبروى مرا نگه دار.))
آن مرد اضافه كرد: من هم از دیدن این واقعه در گوشه حیاط منقلب شدم و گفتم : اى فاطمه پهلو شكسته !
دیدم دخترم قدرى ساكت شد، ناگاه مرا صدا زد و گفت : پدر! بیا كه دردم ساكت شده . جلو رفتم و دیدم او كاملا شفا یافته . گفت : الان در بحر بودم ، بانوى مجلله اى نزدم آمد و دست به پهلویم كشید. گفتم : شما كیستید؟ فرمود: من همانم كه او را مى خوانى .
دخترم برخاست و راحت شد و دانستم كه اسلام حق است . حالا به ایران آمده ایم و به خدمت شما رسیده ایم تا مسلمان شویم .
مرحوم میلانى (ره ) و حاضرین از این معجزه مسرور شدند و شهادتین و سایر امور اسلامى را به او آموختند و آنان با نورانیت اسلام رفتند(418).

353 - كرامتى از فاطمه زهرا

در عباس آباد هند جمعى از شیعیان در ایام عاشوراى حسینى جمع شدند كه شبیه حضرت عباس (علیه السلام) بسازند. شخصى كه رشید و تنومند باشد نیافتند، تا آن كه جوانى را پیدا كردند كه پدرش از دشمنان اهل بیت (علیه السلام) بود.
او را شبیه كردند و مراسم تعذیه را بر پا نمودند. چون شب شد به خانه آمد. پدرش از او پرسید: كجا بودى ؟ چون از كار پسرش آگاه گردید، بسیار عصبانى شد و گفت : مگر عباس را دوست مى دارى ؟
جوان گفت : آرى ، جانم به فداى او باد.
پدر گفت : اگر چنین است بیا تا دستهاى تو را به یاد دست بریده عباس ‍ قطع نمایم .
آن جوان دست خود را دراز كرد و پدرش دستش را برید. مادرش گریان شد و گفت : اى مرد! چرا از فاطمه زهرا(سلام الله علیها) شرم نكردى ؟
آن مرد گفت : اگر فاطمه را دوست دارى بیا تا زبان تو را هم قطع كنم .
پس زبان زن را هم برید و در آن شب هر دو را از خانه بیرون كرد و گفت : بروید و شكوه مرا پیش عباس نمائید. آن دو به عباس آباد آمدند و به مسجد محله رفته ، نزدیك منبر تا به سحر ناله كردند.
آن زن گوید: چون صبح نزدیك شد، زنانى چند را دیدم كه آثار بزرگى از جبهه ایشان ظاهر بود. یكى از آنها آب دهان بر زخم زبان مى مالید، فى الحال زبانم التیام یافت ، دامنش را گرفتم و عرض كردم : جوانى دارم كه دستش بریده و بى هوش افتاده و به فریادش برس .
فرمود: آن هم صاحبى دارد.
گفتم : تو كیستى ؟
فرمود: من فاطمه مادر حسین (علیه السلام) هستم . این بگفت و از نظرم غایب شد.
پس به نزد فرزندم آمدم ، دستش را دیدم كه خوب شده است . پرسیدم : چگونه چنین شده است ؟
پسر گفت : در اثناى بى هوشى جوان نقابدارى دیدم ، به بالینم و فرمود: دست را به جاى خود بگذار، پس نظر كردم هیچ اثر زخمى در آن ندیدم .
گفتم : مى خواهم دست تو را ببوسم . ناگاه اشكش جارى شد و فرمود: اى جوان ! معذورم دار كه دستم را كنار نهر علقمه جدا كردند.
عرض كردم : شما كیستى ؟
فرمود: منم عباس بن على (علیه السلام) پس از نظرم غایب گردید(419)!

354 - توسل زكریا به فاطمه زهرا

مولایمان حضرت بقیة الله ، ارواحنا فداه ، در پاسخ سعد بن عبدالله در ضمن حدیثى طولانى مى فرماید:
حضرت زكریا از پروردگارش درخواست نمود كه نامهاى ((پنج تن )) را به او بیاموزد. جبرئیل (علیه السلام) بر او نازل شده آنها را به او آموخت . هر گاه كه زكریا نام محمد، على ، فاطمه ، و حسن (علیه السلام) را مى برد، اندوهش برطرف مى شد، ولى همین كه نام حسین (علیه السلام) را مى برد، بغض گلویش را مى فشرد و نفسش به شماره مى افتاد و گریه اش مى گرفت .
روزى گفت : خداوندا! چه سرى دارد كه هرگاه نام چهار نفر از اینان را مى برم غم و اندوهم برطرف شده و خاطرم تسكین مى یابد، ولى به هنگام نام بردن از حسین (علیه السلام) اشكم جارى و آه و ناله ام بلند مى شود؟
خداوند متعال داستان حسین (علیه السلام) را به او خبر داده و فرمود:((كهیعص (420))).
((كاف )) اسم كربلاء، ((هاء)) هلاكت و نابودى خاندان پیامبر، ((یاء)) یزید كه به حسین ظلم و ستم نمود، ((عین )) اشاره به عطش و تشنگى حسین و ((صاد)) صبر او است .
زكریا(علیه السلام) كه این مطالب را شنید، سه روز از مسجد خود بیرون نرفت و دستور داد كسى بر او وارد نشود و شروع به گریه و زارى نمود و ذكر مصیبت او این عبارات بود:
خداوندا! آیا بهترین آفریدگانت به فرزندش مصیبت زده مى شود؟ آیا چنین مصیبتى بر آستانه آنان فرود مى آید؟ خداوندا! آیا على و فاطمه این چنین عزادار مى شوند؟
بعد گفت : خداوندا! فرزندى به من بده كه در دوران پیرى دیدگانم به او روشن شده ، وارث و جانشین من باشد! او را براى من به مانند حسین (علیه السلام) نسبت به حضرت محمد(صلى الله علیه و آله و سلم ) قرار ده ! بعد از آن كه او را به من دادى ، مرا گرفتار محبت او گردان و بعد همان گونه كه حبیب محمد(صلى الله علیه و آله و سلم ) به مصیبت او دچار مى شود، مرا نیز دچار مصیبت او بگردان !
خداوند، یحیى (علیه السلام) را به زكریا داد و او را به مصیبت فقدان او دچار كرد.
دوران حمل یحیى ، همچون دوران حمل حسین ، شش ماه بود(421).

355 - كرامت فاطمه به سید بحر العلوم

سید بحر العلوم (ره ) مى فرماید:
در عالم رؤ یا دیدم در مدینه مشرف بودم و مرا جناب پیغمبر(صلى الله علیه و آله و سلم ) احضار نمود. داخل حجره مقدسه شدم ، دیدم جناب پیغمبر(صلى الله علیه و آله و سلم ) در صدر مجلس قرار گرفته و حسنین (علیه السلام) و حضرت فاطمه (سلام الله علیها) در حاشیه مجلس قرار گرفته اند و جناب على (علیه السلام) سرپا ایستاده است .
به دست بوسى رسول خدا(صلى الله علیه و آله و سلم )
مشرف شدم ، مرا مخاطب به خطاب مرحبا بولدى نموده و كمال محبت و مهربانى را درباره من مبذول داشت . مساءله اى چند سؤ ال نمودم . فرمودند: از امام زمان خود سؤ ال كن ، پس صاحب الاءمر را حاضر نمودند و مسائل خود را سؤ ال نمودم .
پس رو به فاطمه (سلام الله علیها) نموده فرمودند: پسرت را بگیر.
پس فاطمه (سلام الله علیها) دست مرا گرفته ، به حجره خود برد و از من رویش را نمى گرفت . و گویا صورت مباركش الحال در نظرم هست . پس ‍ فاطمه (سلام الله علیها) براى من آش آورد كه همه حبوبات در آن بود. تناول نمودم و در نهایت شوق از خواب بیدار شدم .
چنان شرح صدرى براى من اتفاق افتاده بود كه هر چه بعد از آن در كتاب ها مى دیدم به یك مرتبه حفظ مى نمودم و همیشه طالب آن آش ‍ بودم .
روزى از مادرم سؤ ال نمودم كه آش به این صفت دیده اى ؟
فرمودند: بلى ، در عجم متعارف است كه مى پزند و جمیع حبوبات داخل آن مى كنند و آش فاطمه زهرا(سلام الله علیها) مى نامند(422).

356 - عنایت فاطمیه

جناب حاجى على اكبر سرورى تهرانى مى گوید:
خاله علویه اى دارم كه عابده و بركتى براى فامیل ماست و در شداید به او پناهنده مى شویم و از دعاى او، گرفتاریهایمان برطرف مى شود.
وقتى آن مخدره به درد دل مبتلا مى شود و به چند دكتر و بیمارستان مراجعه مى كند و فایده نمى كند، مجلس زنانه توسل به فاطمه زهرا(سلام الله علیها) فراهم كرده و اهل مجلس را هم طعام مى دهد.
همان شب در خواب حضرت زهرا(سلام الله علیها) را مى بیند كه به خانه اش تشریف آوردند به حضرتش عرضه مى دارد: كلبه ما محقر است و این كه روز گذشته از شما دعوت نكردم ، چون قابل نبودم .
پس كف دست مبارك را محاذى صورتش مى گیرند و مى فرمایند: به كف دستم نگاه كن ! پس تمام اندرون خود را در آن كف مبارك مى بیند، از آن جمله رحم خود را مى بیند كه چرك زیادى در آن است . فرمود درد تو از رحم است و به فلان دكتر مراجعه كن ، خوب مى شوى .
فردا به همان دكترى كه فرموده بود مراجعه مى كند و دردش را مى گوید و به فاصله كمى درد برطرف مى گردد.
ضمنا باید متوجه بود كه ممكن بود مراجعه به دكتر و استعمال دارو همان لحظه او را شفا بخشد، لیكن چون خداوند به حكمت بالغه اش براى هر دردى دوایى خلق فرموده كه باید خاصیتى كه خداوند در آن قرار داده ظاهر شود. پس باید مریض در هنگام ضرورت ، از مراجعه به طبیب و استعمال دوا خوددارى نكند و بداند كه شفا از خداست ، لیكن به وسیله طبیب و دوا؛ مگر در بعضى موارد كه مصلحت الهى اقتضا كند. بالجمله شاید در مورد علویه مذكور چنین مصلحتى نبوده و لذا او را به سنت جارى الهى ، كه رجوع به طبیب و دوا است ، حواله فرمودند.
حضرت صادق (علیه السلام) مى فرماید: ((پیغمبرى از پیغمبران گذشته مریض شد، پس گفت : دوا استعمال نمى كنم تا خدایى كه مرا مریض كرد، شفایم دهد. پس خداوند به او وحى فرمود: تو را شفا نمى دهم تا دوا استعمال نكنى ؛ زیرا شفا از من است )) (هر چند به وسیله دوا باشد(423)).

357 - باز شدن در با نام فاطمه

سید جلیل جناب آقا سید على نقى كشمیرى فرزند صاحب كرامات باهره حاج سید مرتضى كشمیرى فرمود: شنیدم از فاضل محترم جناب آقاى سید عباس لارى كه فرمود:
در اوقات مجاورت در نجف اشرف براى تحصیل علوم دینیه روزى از ماه مبارك رمضان طرف عصر، خوراكى براى افطار خود تدارك كرده ، در حجره گذاردم و بیرون آمده ، در را قفل كردم و پس از اداى نماز مغرب و عشاء و گذشتن مقدارى از شب برگشتم مدرسه براى افطار كردن . چون به در حجره رسیدم ، دست در جیب نموده كلید را نیافتم ، اطراف داخل مدرسه را فحص كردم و از بعض طلاب كه مدرسه بودند پرسش نمودم ، كلید را نیافتم به واسطه فشار گرسنگى و نیافتن راه چاره ، سخت پریشان شدم ، از مدرسه بیرون آمده متحیرانه در مسیر خود تا به حرم مطهر مى رفتم و به زمین نگاه مى كردم ، ناگاه مرحوم حاج سید مرتضى كشمیرى ، اعلى الله مقامه ، را دیدم ؛ سبب حیرتم را پرسید. مطلب را عرض كردم . پس با من به مدرسه آمدند نزد حجره ام فرمود: مى گویند نام مادر موسى را اگر كسى بداند و بر قفل بسته بخواند، باز مى شود. آیا جده ما، حضرت فاطمه (سلام الله علیها) كمتر از اوست ؟ پس دست به قفل نهاد و ندا كرد: ((یا فاطمه .)) قفل باز شد(424).


358 - معجزه اهل بیت در قم

سید جلیل و فاضل نبیل ، جناب آقاى سید حسن برقعى واعظ، ساكن قم ، چنین مرقوم داشته اند:
آقاى قاسم عبدالحسینى ، پلیس موزه آستانه مقدسه فاطمه معصومه (سلام الله علیها) و در حال حاضر، یعنى سنه 1348، به خدمت مشغول است و منزل شخصى او در خیابان تهران ، كوچه آقا بقال براى این جانب حكایت كرد كه در زمانى كه متفقین محمولات خود را از راه جنوب به شوروى مى بردند و در ایران بودند من در راه آهن خدمت مى كردم . در اثر تصادف با كامیون سنگ كشى یك پاى من زیر چرخ كامیون رفت و مرا به بیمارستان فاطمى شهرستان قم بردند و زیر نظر دكتر مدرسى ، كه اكنون زنده است ، و دكتر سیفى معالجه مى نمودم ، پایم ورم كرده بود، به اندازه یك متكا بزرگ شده بود و مدت پنجاه شبانه روز از شدت درد ناله و فریاد مى كردم . امكان نداشت كسى دست به پایم بگذارد؛ زیرا آن چنان درد مى گرفت كه بى اختیار مى شدم و تمام اطاق و سالن را صداى فریادم فرا مى گرفت و در خلال این مدت به حضرت زهرا و حضرت زینب و حضرت معصومه - سلام الله علیهم اجمعین - متوسل بودم و مادرم بسیارى از اوقات به حرم حضرت معصومه مى رفت و توسل پیدا مى كرد و یك بچه كه در حدود سیزده الى چهارده سال داشت و پدرش كارگرى بود در تهران ، در اثر اصابت گلوله اى ، مثل من روى تخت خواب پهلوى من ، در طرف راست بسترى بود و فاصله او با من در حدود یك متر بود و در اثر جراحات و فرو رفتن گلوله ، زخم تبدیل به خوره و جذام شده بود و دكترها از او ماءیوس بودند و چند روزى در حال احتضار بود و گاهى صداى خیلى ضعیفى از او شنیده مى شد و هر وقت پرستارها مى آمدند مى پرسیدند: تمام نكرده است ؟ و هر لحظه انتظار مرگ او را داشتند.
شب پنجاهم بود. مقدارى مواد سمى براى خود كشى تهیه كردم و زیر متكاى خود گذاشتم و تصمیم گرفتم كه اگر امشب بهبود نیافتم خود كشى كنم ؛ چون طاقتم تمام شده بود. مادرم براى دیدن من آمد. به او گفتم : اگر امشب شفاى مرا از حضرت معصومه (سلام الله علیها) گرفتى ، فبها؛ و الا صبح جنازه مرا روى تختخواب خواهى دید و این جمله را جدى گفتم ، تصمیمم قطعى بود.
مادرم غروب به طرف حرم رفت . همان شب مختصرى چشمانم را خواب گرفت ، در عالم رؤ یا دیدم سه زن مجلله از درب باغ (نه درب سالن ) وارد اطاق من كه همان بچه هم پهلوى من روى تخت خوابیده بود آمدند، یكى از زنها پیدا بود شخصیت او بیشتر است و چنین فهمیدم اولى حضرت زهرا و دومى حضرت زینب و سومى حضرت معصومه - سلام الله علیهم اجمعین - هستند، حضرت زهرا جلو، حضرت زینب پشت سر و حضرت معصومه ردیف سوم مى آمدند مستقیم به طرف تخت همان بچه آمدند و هر سه پهلوى هم جلو تخت ایستادند، حضرت زهرا(سلام الله علیها) به آن بچه فرمودند: بلند شو: گفت : نمى توانم . فرمودند: بلند شو. گفت : نمى توانم . فرمودند: تو خوب شدى ، در عالم خواب دیدم بچه بلند شد و نشست . من انتظار داشتم كه به من هم توجهى بفرمایند، ولى برخلاف انتظار حتى به سوى تخت من توجهى نفرمودند، در این اثناء از خواب پریدم و با خود فكر كردم ، معلوم مى شود آن بانوان مجلله به من عنایتى نداشتند.
دست كردم زیر متكا، سمى را كه تهیه كرده بودم بردارم و بخورم . با خود فكر كردم ممكن است چون در اطاق ما قدم نهاده اند، از بركت قدوم آنها من هم شفا یافته ام . دستم را روى پایم نهادم ، دیدم درد نمى كند، آهسته پایم را حركت دادم ، دیدم حركت مى كند. فهمیدم من هم مورد توجه قرار گرفته ام ، صبح كه شد، پرستارها آمدند و گفتند: بچه در چه حال است ؟ به این خیال كه مرده است . گفتم : بچه خوب شد. گفتند: چه مى گویى ؟! گفتم : حتما خوب شده ، بچه خواب بود. گفتم : بیدارش نكنید تا این كه بیدار شد. دكترها آمدند هیچ اثرى از زخم در پایش نبود، گویا ابدا زخمى نداشته اما هنوز از جریان كار من خبر ندارند. پرستار آمد باند و پنبه را طبق معمول از روى پاى من بردارد و تجدید پانسمان كند، چون ورم پایم تمام شده بود، فاصله اى بین پنبه ها و پایم بود. گویا اصلا زخمى و جراحتى نداشته .
مادرم از حرم آمد، چشمانش از زیادى گریه ورم كرده بود، پرسید: حالت چطور است ؟ نخواستم به او بگویم شفا یافتم ؛ زیرا از فرح زیاد ممكن بود سكته كند. گفتم : بهتر هستم . برو عصایى بیاور برویم منزل . با عصا (مصنوعى ) به طرف منزل رفتم و بعدا جریان را نقل كردم .
و اما در بیمارستان ، پس از شفا یافتن من و بچه ، غوغایى از جمعیت و پرستارها و دكترها بود. زبان از شرح آن عاجز است ، صداى گریه و صلوات ، تمام فضاى اطاق و سالن را پر كرده بود(425).

359 - توسل به فاطمه و شفاى بیمار

جناب آقاى شیخ عبدالنبى انصارى داراب ، از فضلاى حوزه علمیه قم ، قضایاى عجیبى دارند كه براى نمونه یكى از آنها نقل مى شود:
مدت یك سال بود كه دچار كسالت شدید سردرد و سرگیجه شده بودم و در شیراز سه مرتبه و در قم پنج مرتبه و در تهران سه مرتبه به دكترهاى متعددى مراجعه و داروها و آمپولهاى فراوانى مصرف نموده بودم ، ولى تمام اینها فقط گاهى مسكن بود و دوباره كسالت عود مى كرد. تا این كه یكى از شبها، در عین ناراحتى به سختى به منزل آیة الله بهجت كه یكى از علماى برجسته و از اتقیاى زمان است ، براى نماز جماعت . در بین نماز جماعت حالم خیلى بد بود، طورى كه یكى از رفقا فهمید و پرسید: فلانى مثل این كه خیلى ناراحت هستى ؟
گفتم : مدت یك سال است كه این چنین هستم و هر چه هم به دكتر مراجعه نموده ام و دارو مصرف نموده ام ، هیچ تاءثیرى نداشته .
آن آقا، كه خودش از فضلا و متقین بود، فرمود: ما دكترهاى بسیار خوبى داریم ، به آنها مراجعه كنید.
فورا فهمیدم و ایشان اضافه فرمود: متوسل به حضرت زهرا(سلام الله علیها) شوید كه حتما شفا پیدا مى كنید.
حرف ایشان خیلى اثر كرد و تصمیم گرفتم متوسل شوم . آمدم در خیابان با همان ناراحتى به یكى دیگر از فضلا برخوردم كه او هم حقیر را تحریص بر توسل نمود. پس به حرم حضرت معصومه (سلام الله علیها) رفتم و سپس به منزل و در گوشه اى تنها شروع به تضرع و توسل و گریه نمودم و حضرت زهرا(سلام الله علیها) را واسطه قرار دادم و بعد خوابیدم . شب از نیمه گذشته بود، در عالم خواب دیدم كه مجلسى برقرار شد و چند نفر از سادات در آن شركت داشتند و یكى از آنها بلند شد و براى بنده دعایى كرد.
صبح از خواب بیدار شدم سرم را تكان دادم دیدم هیچ آثارى از سردرد و سر گیجه ندارم ، ذوق كردم و فورا رفتم با حالت نشاط و خوشحالى ، كه مدتى بود محروم بودم ، رفقا را دیدم و عده اى را دعوت كردم و مجلس ‍ روضه اى را در منزل برقرار نمودم و ان شاء الله تا پایان عمر این روضه ماهانه خانگى را خواهم داشت و اكنون كه حدود هشت ماه است از این جریان مى گذرد، الحمدلله حالم بسیار خوب و توفیقاتم چندین برابر شده و با كمال امیدوارى اشتغال به درس و تبلیغ داشته ام و دارم (426).

360 - نماز و توسل به فاطمه در جبهه

یكى از رفقاى بسیجى در جبهه برایم تعریف مى كرد:
در یك عملیات مهم شبانه علیه دشمن متجاوز بعثى ، هنگام پیشروى به میدانى از مین برخوردیم . این برخورد براى ما بسیار غیر منتظره و سنگین بود. چون از طرفى شناسایى نشده بود و شاید هم دشمن آنها را تازه كار گذاشته بود، و از طرف دیگر اگر به موقع به سر قرار نمى رسیدیم ، گروهى دیگر از بچه ها به وسیله دشمن قیچى مى شدند.
شرایطى بسیار سخت و جانكاه بود. زمان نیز به كندى مى گذشت . من فشار سنگینى آن لحظات را هنوز هم بر سینه ام حس مى كنم . بالاءخره بنا شد كه بچه ها داوطلبانه روى مین ها بروند.
فرمانده ما، كه هر چه از خوبى ها و دلاورى ها و كاردانى او و ایمان و عشقش به فاطمه زهرا(سلام الله علیها) بگویم ، كم گفته ام ، گفت : بچه ها! چند دقیقه اى صبر كنید، شاید راه دیگرى هم باشد. همه با ناباورى به او خیره شدند؛ چه راهى ؟!
او این را گفت و سپس از بچه ها فاصله گرفته و كمى آن طرف تر به نماز ایستاد و دو ركعت نماز خواند؛ آن هم چه نمازى ! یك پارچه شور و عشق .
رفقاى او همه مى دانستند او نماز توسل به فاطمه زهرا(سلام الله علیها) را مى خواند. عجب حالى داشت ، مثل شمع مى سوخت . پس از سلام نماز بر مهر گذاشته و ذكر ((یا فاطمة اغیثنى )) مى گفت و با حالتى پرسوز، فاطمه (سلام الله علیها) را به كمك مى طلبید. استغاثه ((فاطمه ، فاطمه )) او تمامى بیابان را پر كرده بود. گویا تمامى هستى هم با او هم نوا بود.
شبى فراموش نشدنى بود. هر كدام از بچه ها را كه مى دیدى ، در گوشه اى اشك مى ریختند و دعا مى كردند. كم كم بچه ها متوجه فرمانده شدند و سعى داشتند به او نزدیك تر شوند. طولى نكشید كه همه دور او حلقه زدند. دیگر در آن موقع شب و در سكوت و بهت بیابان ، همراه اشك ماه ، تنها ناله یك نفر به گوش مى رسید؛ ناله فرمانده ، كه فاطمه (سلام الله علیها) را مدام به كمك مى طلبید.
كاش بودى و مى دیدى كه چگونه مثل ابر مى بارید و چون شمع مى سوخت . همه به استغاثه هاى او گوش مى دادند و اشك مى ریختند. من جلوتر از همه بودم دیدم گونه اش را بر روى خاك گذاشته و آن قدر اشك ریخته كه تمامى صورتش غرق گل شده . آن چنان غرق در مناجات و توسل بود، كه حضور هیچ كس را حس نمى كرد. گوئى اصلا در این دنیا نیست . كمى آرام تر شد. آهسته چیزهایى زمزمه مى كرد. ناگهان براى لحظاتى ساكت شد. من نگران شدم كه شاید از حال رفته ، اما هیبتى داشت كه نتوانستم قدرم جلو بگذارم . همه محو نگاه او بودیم . به دلمان افتاده بود كه خبرى مى شود. قبلا هم از توسلات او به فاطمه زهرا(سلام الله علیها)
و حاجت گرفتنش زیاد شنیده بودیم . همین طور هم شد. ناگهان سر از سجده برداشت و فریاد زد:
((بچه ها! بیایید، بى بى راه را نشان داد! بى بى راه را نشان داد!!))
بغض هایى كه براى چند دقیقه اى در سینه ها متراكم شده بود، یك دفعه تركید. همه زدند زیر گریه . نمى توانم حالت خود و بچه ها را در آن لحظه بیان كنم . آن قدر مى دانم كه بى درنگ همه به دنبالش حركت كردیم . من پشت سر او بودم . به خدا قسم ، او آنقدر محكم و با صلابت مى دوید كه گوئى روز روشن است و جاده هموار. طولى نكشید كه از میان مین ها گذشتیم ، بدون اینكه حتى یك نفر از ما خراشى بردارد.
بعدها هر بار كه از او مى پرسیدم : آن شب چه شد و چه دیدى ؟ از جواب طفره مى رفت ، اما مى گفت :((بچه ها! فاطمه ، فاطمه ))؛ و دیگر اشك مجالش نمى داد(427).


]]>
كراماتى از فاطمه زهرا(سلام الله علیها) (قسمت اول) 2018-02-18T05:57:02+01:00 2018-02-18T05:57:02+01:00 tag:http://masjedkiagehan92.mihanblog.com/post/4735 مدیر وبلاگ مهندس نعمت پیكران مانا 342 - از كرامت فاطمه به ام ایمن وقتى كه فاطمه زهرا(سلام الله علیها) رحلت كرد، ((ام ایمن )) قسم خورد كه در مدینه نماند؛ چون طاقت نداشت جاى خالى حضرت فاطمه (سلام الله علیها) را مشاهده نماید. لذا به سوى مكه رفت و در میان راه به تشنگى شدیدى دچار شد. دستهاى خود را به سوى آسمان بالا برد و گفت : پروردگارا! من خدمتگزار فاطمه (سلام الله علیها) هستم ، مرا از عطش ، مى میرانى ! آنگاه خداوند از آسمان سطلى پایین فرستاد. ام ایمن از آن نوشید و هفت سال به غذا و آب ، نیازى پیدا نكرد. در رو


342 - از كرامت فاطمه به ام ایمن

وقتى كه فاطمه زهرا(سلام الله علیها) رحلت كرد، ((ام ایمن )) قسم خورد كه در مدینه نماند؛ چون طاقت نداشت جاى خالى حضرت فاطمه (سلام الله علیها) را مشاهده نماید. لذا به سوى مكه رفت و در میان راه به تشنگى شدیدى دچار شد. دستهاى خود را به سوى آسمان بالا برد و گفت :
پروردگارا! من خدمتگزار فاطمه (سلام الله علیها) هستم ، مرا از عطش ، مى میرانى ! آنگاه خداوند از آسمان سطلى پایین فرستاد. ام ایمن از آن نوشید و هفت سال به غذا و آب ، نیازى پیدا نكرد. در روزهاى بسیار گرم ، مردم ، او را به زحمت مى انداختند، ولى اصلا تشنه نمى شد(408).

343 - نتیجه توسل به فاطمه

حدود چهل سال قبل در كرمان یكى از علماى وارسته و متعهد به نام آیت الله میرزا محمد رضا كرمانى ((متوفى سال 1328 شمسى )) زندگى مى كرد. در آن زمان ، بازار فرقه ضاله ((شیخیه ))رواج داشت .
آیت الله كرمانى ، واعظ محقق آن زمان سید یحیى یزدى را به كرمان دعوت كرد، تا به وعظ و ارشاد خود، مردم را از انحرافات و گمراهیهاى فرقه شیخیه آگاه كند و در نتیجه جلو گسترش آنها را بگیرد.
مرحوم سید یحیى واعظ یزدى ، این دعوت را متوجه انحرافات آنها نمود و با افشاگرى خود، این گروه ضاله را رسوا ساخت ؛ به طورى كه تصمیم گرفتند با نیرنگى مخفیانه او را به قتل برسانند. آن نیرنگ مخفیانه این بود:
شخصى از آنها به عنوان ناشناس از او دعوت كرد كه فلان ساعت به فلان محله و فلان خانه براى منبر رفتن برود.
او قبول كرد، دعوت كننده با عده اى به خدمت سید یحیى واعظ آمده و او را با احترام به عنوان روضه خوانى بردند، ولى بعد معلوم شد كه ایشان را به خارج شهر به باغى برده و از منبر و روضه خبرى نیست . كم كم احساس خطر جدى كرد و خود را در دام مرگ شیخیه دید، آن هم در جایى كه هیچ كس از وضع او مطلع نبود.
سید یحیى واعظ، در آن حال به جده خود حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) متوسل گردید. گویا نماز استغاثه به آن حضرت را خواند و در سجده نماز گفت : یا مولاتى یا فاطمة اغیثینى ؛ اى سرور من ، اى فاطمه ! به من پناه بده و به فریادم برس .
خطر لحظه به لحظه نزدیك مى شد. سید یحیى واعظ دید گروه دشمن به او نزدیك شدند و خود را آماده كرده اند و چیزى نمانده بود كه به او حمله كرده و او را قطعه قطعه نمایند.
در این لحظه حساس ناگهان غرش تكبیر و فریاد مردم را شنید كه باغ را محاصره كرده اند، و از دیوار وارد باغ شدند و با حمله به گروه شیخیها، آنها را تار و مار كردند و مرحوم سید یحیى را نجات داده با احترام همراه خود در كنار حضرت آیة الله میرزا محمد رضا كرمانى به شهر و منزل آیة الله كرمانى آوردند.
سید یحیى واعظ از آیة الله كرمانى پرسید: شما از كجا مطلع شدید كه من در خطر نیرنگ مخفیانه شیخیه قرار گرفته ام و مرا از خطر حتمى نجات دادید؟
آیة الله كرمانى فرمود: من در عالم خواب حضرت صدیقه طاهره ، زهراى اطهر (سلام الله علیها) را دیدم ، به من فرمود: شیخ محمد رضا! فورا خودت را به پسرم ((سید یحیى )) برسان و او را نجات بده كه اگر دیر كنى ، كشته خواهد شد(409).

344- سوگند دادن امام رضا به جان فاطمه

دو برابر، یكى نیكوكار و دیگرى بد رفتار بود كه مردم از دست و زبان آن برادر بد، ناراحت بودند و به برادر دیگرش شكایت مى كردند؛ تا این كه برادر نیكوكار قصد زیارت حضرت رضا (علیه السلام) به همراه جماعتى داشت .
برادرى هم كه بد بود، همراه با زائران حضرت على بن موسى الرضا(علیه السلام) قصد رفتن به مشهد را كرد. ولى طبق عادت همیشگى اش زوار امام رضا(علیه السلام) را اذیت مى كرد، تا در یكى از منزلهاى وسط راه مریض شد و از دنیا رفت . همه از فوت او خوشحال شدند، ولى برادر خوب به خاطر غیرت برادرى ، او را غسل و كفن كرد و همراه خود آورد و در حرم امام هشتم (علیه السلام) طواف داد و دفن كرد.
شب شد در عالم رؤ یا برادر را در باغى بسیار مجلل با لباسهاى استبرق در كمال شادى و نعمت دید. پرسید: چه شد كه به این مرتبه و مقام رسیدى ؟ تو كه داراى اعمال نیك نبودى . گفت : اى برادر وقتى قبض روح شدم ، جانم را به سختى گرفتند، هنگام غسل ، آب براى من آتش ، و كفن پاره اى از آتش حتى مركب من آتش و دو ملك هم با عمود آتشین مرا عذاب مى كردند. تا به صحن مطهر حضرت رضا (علیه السلام) كه رسیدیم ، آن دو ملك دور شدند و عذاب از من برداشته شد. همین كه مرا وارد حرم كردند، دیدم حضرت رضا (علیه السلام) بر بلندى نشسته اند و توجه به زوار خود دارد. من از حضرتش درخواست شفاعت كردم .
پوزش طلبیدم ، به من عنایتى نفرمودند. همین كه مرا بالاى سر حضرت بردند، پیرمرد نورانى دیدم ، به من فرمود: برو از حضرت طلب شفاعت كن ، و الا اگر تو را از این حرم بیرون ببرند، همان عذاب است . گفتم : اى پیرمرد، من از امام رضا(علیه السلام) كمك طلبیدم ، حضرت اعتنایى نكردند. فرمود: ((او را به حق مادرش زهرا(سلام الله علیها) قسم بده )) كه هرگز از در خانه اش رد نخواهى شد. این مرتبه كه امام رضا (علیه السلام ) را به حق مادرش زهرا (سلام الله علیها) قسم دادم ، آن دو ملایكه عذاب رفتند و دو فرشته رحمت آمدند، مرا به این مقام و نعمت رسانیدند(410).

345- نجات فرزند بنا

در حال طواف مردى را دیدم كه دامن كعبه را گرفته : و هو یستغیث و یبكى و یتضرع ؛ گریه كنان در حال تضرع و استغاثه بود.
از او پرسیدم : چرا این قدر ناراحتى ؟
گفت : از بنایانى هستم كه منصور مرا به ساختن عمارت بغداد وادار كرد. جریانى برایم پیش آمد كه امیدوارم تا زنده ام ، براى احدى نگویى . شبى منصور مرا طلبید و گفت : این شصت نفر فرزندان على (علیه السلام) را باید تا صبح در وسط دیوار بگذارى و من پنجاه و نه نفر آنها را در میان ستونها قرار دادم . آخرین نفر آنان ، دیدم پسرى است مانند قرص ماه ، نور از صورتش متصاعد است ، و هنوز در چهره اش مویى نروییده و دو قطعه گیسوانى دارد كه روى دو كتف او قرار گرفته است ، و مانند زن بچه مرده اشك مى ریزد و ناله مى كند. از او جریان حال را پرسیدم . فرمود: براى كشته شدن خود گریه نمى كنم ، گریه ام براى این است كه مادر پیرى دارم كه جز من فرزندى ندارد، یك ماه بود كه مرا در خانه حبس كرده بود، هرگاه مى خواست به خواب رود تا دست بر گردن من نمى انداخت ، به خواب نمى رفت . مى بایست یك دستش در زیر سر من و دست دیگرش ‍ روى سینه من باشد.

گهى یك دست او زیر سر من   نوازش داد روح و پیكر من
گهى بر گردنم افكنده دستش   به تسكین دل شعله ور من

تا دیروز مادرم از خانه برون رفت ، من هم از خانه بیرون آمدم . ماءموران خلیفه مرا گرفتند و به این جا آوردند. گریه ام براى این است كه بر خلاف گفته مادرم عمل كردم و او را ناراحت ساختم . او اكنون از وضع من خبر ندارد و نمى داند بر سر من چه آمده است ؟ از خدا براى خود و مادرم صبر طلب مى كنم .
تا این سخنان را از زبان این غلام شنیدم ، گفتم واى بر حال تو، به خاطر به چنگ آوردن دنیا، عذاب آخرت را براى خود خریدى . تصمیم گرفتم براى رضاى خدا كار نیكى به جاى آورم ، نزد فرزندم آمدم و قضیه را با او در میان گذاشتم و به او گفتم : اى پسرم ! تو را به جاى او در میان دیوار بگذارم ، به طورى كه آزارى به تو نرسد و شبانه بدون شك تو را بیرون خواهم آورد.
گفت : اى پدر! آنچه مى خواهى انجام بده ، من هم در این جهت صبر خواهم كرد.
بالاخره گیسوان آن غلام علوى را بریدم و صورتش را با سیاهى ته دیگ سیاه كردم و لباس كهنه بچه بنایان را به او پوشاندم و پسر خود را در میان دیوار گذاشتم و آن غلام علوى را در گوشه اى پنهان كردم . گفتم : در این مكان باش تا شب تو را به منزلت برسانم . ولى من از دو جهت ناراحت بودم : یكى اگر منصور مطلع شود با من چه خواهد كرد و دیگر اگر همسرم ، سراغ فرزندم را بگیرد چه جواب دهم ؟ غرض در یك حالت بى هوشى افتاده بودم .
ناگهان دیدنم كنیزم مرا صدا مى زند كه شما را در خانه مى خواهند. به كنیز گفتم : برو ببین كوبنده در كیست ؟
كنیزم رفت و در مراجعت گفت : كوبنده در مى گوید: من فاطمه ، دختر رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) هستم ، به مولاى خود بگو بیاید و پسرش را بگیرد و فرزند ما را به ما رد كند.
آمدم در خانه پسرم را بدون هیچ گونه صدمه و ناراحتى ، تحویل گرفتم و جوان علوى را به او واگذار كردم .
سرانجام توبه كردم و از شهر فرار نمودم و منصور وقتى از حالم باخبر شد، به تعقیب من پرداخت و تمام اموالم را تصاحب كرد(411).

346- توسل امام باقر به فاطمه

حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) هر گاه تب طاقتش را مى ربود، آب خنكى طلب مى كرد و وقتى كه آب به دستش مى رسید و جرعه اى از آن را مى نوشید، لحظه اى از نوشیدن باز مى ماند و سپس با صداى بلند به حدى كه بیرون خانه نیز شنیده مى شد از ته دل مادرش زهرا (سلام الله علیها) را صدا مى كرد و مى فرمود: ((فاطمه ! اى دختر رسول خدا)). و بدین گونه خود را از سور تب تشفى مى داد و بر خویش مرهمى مى نهاد و جان و روح خود را با یاد محبوب و توسل به آن حضرت آرام و عطر آگین مى نمود(412).

347- توسل امام جواد به فاطمه

امام جواد (علیه السلام) هر روز هنگام زوال به مسجد رسول خدا(صلى الله علیه و آله و سلم ) رفته و پس از سلام و صلوة بر رسول خدا(صلى الله علیه و آله و سلم ) به سراغ خانه مادرش زهرا (سلام الله علیها) كه در همان نزدیكى قبر پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) است مى رفت و كفشها را در آورده و با نهایت ادب و خضوع داخل خانه شده و در آن جا نماز و دعا مى خواند و دقایقى طولانى به عبادت مشغول مى شد. و هرگز دیده نشد به زیارت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم ) برود و سراغ مادرش را نگیرد(413).
و نیز از زیارت جامعه مى توان به علاقه و احترام فراوان آن حضرت به مادرش فاطمه زهرا (سلام الله علیها) پى برد(414).

348- توسل ابوطالب به فاطمه

قبل از تولد على (علیه السلام) در مكه زلزله شدیدى رخ داد، به طورى كه سنگهاى بزرگ از كوه بلقیس جدا شده و به پایین پرتاب مى شد. حضرت ابوطالب (علیه السلام) بر بلندى آمد و گفت : الهى و سیدى اسئلك بالمحمدیة المحمودة و بالعلویة العالیة و بالفاطمیة البیضاء الا تفضلت على اهل التهامة بالرحمة و الراءفة .
پس همان زمان زمین آرام گرفت و مردم آن كلمات را حفظ كرده و در شداید و بلاها مى خواندند، ولى جهت آن را نمى دانستند.

349- ارادت امام رضا به فاطمه

یكى از فضلاى حوزه كه مشكل بزرگى برایش پیش آمده بود، براى زیارت و توسل به حضرت امام رضا (علیه السلام) عازم حرم مى شود. از قضا به علامه طباطبایى بر مى خورد كه ایشان هم عازم حرم است . به طرفش رفته و با چشمى پراشك و دلى پرسوز از ایشان مى خواهد تا دعایى به او بیاموزد كه حاجتش روا شود.
علامه نگاهى مهربان به چهره و حالت او مى كند، آن گاه مى گوید: فرزندم ! وقتى وارد حرم مطهر مى شوى ، یكى از مؤ ثرترین و بهترین دعاها این است كه حضرت را به مادرش زهرا (سلام الله علیها) قسم بدهى كه حجت تو را از خدا بخواهد. چون حضرت به مادرش زهرا (سلام الله علیها) علاقه فراوان و ارادت خاصى دارد و سوگند دادن به مادر محبوبش ، سخت مؤ ثر خواهد افتاد.
مى گوید: با شنیدن این سخن سخت متاءثر شدم ، و رعشه و لرزه اى تمامى وجودم را در بر گرفت . این توسل و قسم دادن همان و به مقصود رسیدن همان (415).

350- شفاى بیمارى صعب العلاج

یكى از علما مى گوید: در حدود بیست سال قبل همسرم به بیمارى صعب العلاج گرفتار شد و بالاخره با مراجعه به اطبا، مرض ریوى تشخیص داده شد. پس از آزمایشهاى دقیق و عكس بردارى ، كسالت را فوق العاده و صعب العلاج دانستند، به طورى كه نسخه و دارو بى اثر بود و از علاج آن به كلى ماءیوس شدیم .
بى اندازه مضطرب و ناراحت بودیم . ناچار دست توسل به ذیل عنایت حضرت زهرا(سلام الله علیها) زده و نماز حضرت فاطمه (سلام الله علیها) را كه در كتب ادعیه وارد شده ، خواندم . پس از تمام اذكار در حالى كه متاءثر و دل شكسته بودم ، در همان حال سجده خوابم برد، در خواب حضرت فاطمه (سلام الله علیها) به بالین مریضه ام دیدم كه به او لطف و محبت مى فرمود. ناگهان از خواب بیدار و یاءسم به امید بدل شد. و از آن روز به بعد حال مریض رو به بهبود گذاشت و پس از چند روزى سلامتى كامل خود را باز یافت . براى معاینه و اطمینان خاطر او را به نزد طبیبى بردم ، او بعد از معاینه و دقت كامل با تعجب گفت : هیچ كسالتى در او نمى بینم (416).

351 - نزول مائده از بهشت با دعاى فاطمه

كلمه طیبه ، همسر سید حیدر (از اعیان علماى شیعه بوده ) زنى پرهیزكار و نیك سرشت بود كه ماه رجب و شعبان و رمضان را روزه مى گرفت . یكى از شبهاى رجب ، مهمانان بى خبر بر آنها وارد شدند. آن بانوى محترمه به واسطه اشتغال زیاد، پذیرائى از افطار باز ماند، روزه اش را با آب باز كرد و قدرى غذا براى سحر خود نگاه داشت . یكى از همسایگان مستمند، كه جز از این خانواده سؤ ال نمى كرد، به در خانه آمد و تقاضاى خوراك نمود. سیده به اطلاع از فقر او غذاى خود را به او داد و نماز شب را خواند، مقدارى آب خورد و درب اطاق را بسته ، چراغ را روشن گذارد و خوابید. هنوز نخوابیده بود كه دید دو زن وارد شدند، یكى كوچك تر است ، اما مقامش والاتر است . بالاى سر او نشستند، آن كوچك تر فرمود: دخترك من ! با پیرى و نخوردن افطار سحرى چگونه روزى مى گیرى ؟ عرض كرد: فقیرى آمد خوراك خود را به او دادم . پرسید: اینك چه میل دارى ؟ گفت : اگر ممكن باشد قدرى آلو و نبات و شیرینى . دو كیسه سبز یكى آلو و دیگرى نبات به او دادند، هر كدام تقریبا پانصد گرم . كیسه ها را گرفت و آنها بیرون شدند(417).


]]>
معجزان و كرامات فاطمه زهرا سلام الله علیها( قسمت دوم) 2018-02-18T05:55:51+01:00 2018-02-18T05:55:51+01:00 tag:http://masjedkiagehan92.mihanblog.com/post/4734 مدیر وبلاگ مهندس نعمت پیكران مانا 334- طعام غیبى هنگامى چنان اتفاق افتاد كه حسنین (علیه السلام) سه روز هیچ چیزى از خوراكى نخورده بودند، از گرسنگى بى تاب شده ، از مادر چیزى طلب كردند. چون در خانه از جنس خوردنى چیزى نبود، هر دم ایشان را به بهانه اى تسلى داده كه جد بزرگوارتان مى آید و چیزى برایتان مى آورد. باز آنان زارى مى كردند، به حدى كه جناب فاطمه (سلام الله علیها) دلگیر شد و اشكش جارى گردید برخاسته قدرى سنگ ریزه جمع نمود، در دیگى كرد و بالاى آن آب ریخت ، سر دیگ را پوشانیده ، آتش در زیر آن روشن كرد تا جوش


334- طعام غیبى

هنگامى چنان اتفاق افتاد كه حسنین (علیه السلام) سه روز هیچ چیزى از خوراكى نخورده بودند، از گرسنگى بى تاب شده ، از مادر چیزى طلب كردند. چون در خانه از جنس خوردنى چیزى نبود، هر دم ایشان را به بهانه اى تسلى داده كه جد بزرگوارتان مى آید و چیزى برایتان مى آورد. باز آنان زارى مى كردند، به حدى كه جناب فاطمه (سلام الله علیها) دلگیر شد و اشكش جارى گردید برخاسته قدرى سنگ ریزه جمع نمود، در دیگى كرد و بالاى آن آب ریخت ، سر دیگ را پوشانیده ، آتش در زیر آن روشن كرد تا جوش آمد و به فرزندان دلبندش فرمود: اى جانان مادر! اینك صبر كنید، طعام بار كرده ام ، هنوز پخته نشده است .
ایشان بیرون مى رفتند و بعد از زمانى مى آمدند و به مادر مى گفتند: اگر آن پخته است جهت ما بیاور. آن بانو مى فرمود: هنوز خام است ، ساعتى صبر كنید تا پخته شود.
امام حسن (علیه السلام) بر سر دیگ رفته و سرپوش را برداشت و گفت : اى مادر! اگر پخته یا خام ، قدرى براى ما بردار تا بخوریم .
فاطمه (سلام الله علیها) كاسه برداشت و فرمود: عجب كه پخته باد. چون بر سر دیگ آمد طعامى در كمال خوبى و خوشبویى است . پس بیرون آورد و نزد آنان نهاد. آنان مشغول خوردن شدند. فاطمه زهرا(سلام الله علیها) وضو تازه نمود شكر به جاى آورد و بعد از آن در وقت ضرورت چنان مى كرد.
چون این خبر به پیامبر رسید، فرمود: الحمدلله ، تو اى فاطمه چنان هستى كه در ذریه انبیاء و اولیاء سابق بوده (397).

335 - چرخیدن دستاس

ابوصالح مؤ ذن در فضایل و مناقب حضرت زهرا(سلام الله علیها) نقل كرده است : میمونه ، همسر پیامبر اكرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) مى گوید: رسول خدا(صلى الله علیه و آله و سلم ) مقدارى گندم به من داد و مرا نزد حضرت فاطمه (سلام الله علیها) فرستاد تا آن را آرد كند و بعد براى باز گرفتن ، مرا سوى حضرتش فرستاد. دیدم حضرت ایستاده دستاس به خودى خود مى چرخد، قضیه را به پیامبر اكرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) گفتم .
حضرت فرمود: چون خداوند ضعف و ناتوانى فاطمه (سلام الله علیها) را مى دانست ، به دستاس دستور داد كه بچرخد و او به دستور خداوند مى چرخید.(398)

336 - حركت گهواره توسط فرشتگان

روایت است : آن حضرت گه گاهى در حال نماز كه بود، كودكش گریه مى كرد و مى دیدند گهواره حركت مى كند و فرشتگان آن را حركت مى دادند.(399)

337 - حرام بودن آتش بر فاطمه

روزى عایشه بر فاطمه (سلام الله علیها) وارد شد، در حالى كه آن حضرت براى حسن و حسین (علیه السلام) با آرد و شیر و روغن در دیگى غذاى حریره درست مى كرد. دیگ بر روى اجاق و آتش مى جوشید و بالا مى آمد و فاطمه (سلام الله علیها) آن را با دست خود هم مى زد.
عایشه با اضطراب و نگرانى از نزد او بیرون آمده ، نزد پدرش ابوبكر رفت و گفت : اى پدر! من از فاطمه چیز شگفت آورى دیدم ، و آن این كه دست به درون دیگى كه بر روى آتش مى جوشید برده ، آن را به هم مى زد.
گفت : دختركم ! این را پنهان كن كه كار مهمى است .
این خبر به گوش پیامبر اكرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) رسید، بر بالاى منبر رفت و حمد و سپاس الهى را به جاى آورد، سپس فرمود:
همانا مردم دیدن دیگ و آتش را بزرگ شمرده و تعجب مى كنند. سوگند به آن كسى كه مرا به پیامبرى برگزید، و به رسالت انتخاب فرمود، همانا خداى عزوجل آتش را بر گوشت و خون و موى رگ و پیوند فاطمه حرام كرده است ، فرزندان و شیعیان او را از آتش دور نمود، برخى از فرزندان فاطمه داراى رتبه مقامى هستند كه آتش و خورشید و ماه از آنها فرمان بردارى كرده در پیش رویش جنیان شمشیر زده ، پیامبران به پیمان و عهد خود درباره او وفا مى كنند زمین گنجینه هاى خودش را تسلیم او نموده ، آسمان بركاتش را بر او نازل مى كند.
واى ، واى ، به حال كسى كه در فضیلت و برترى فاطمه شك و تردید به خود راه دهد، و لعنت و نفرین خدا بر كسى كه شوهر او، على بن ابى طالب را دشمن داشته به امامت فرزندان او راضى نباشد. همانا فاطمه ، خود داراى جایگاهى است و شیعیانش نیز بهترین جایگاهها را خواهند داشت . همانا فاطمه پیش از من دعا مى كند و شفاعت مى نماید و شفاعتش مى نماید و شفاعتش على رغم میل كسانى كه با او مخالفت مى كنند، پذیرفته مى شود(400).

338 - مائده آسمانى

زمخشرى (401) در تفسیر خود، ذیل آیه كلما دخل علیها زكریا(402) از رسول خدا(صلى الله علیه و آله و سلم ) نقل مى كند:
در یكى از روزهاى قحطى مدینه كه گرسنگى طاقتم را برده بود، زهرا برایم طبقى از غذا فرستاد، غذا را گرفته و به خانه زهرا درآمدم ، او را صدا زدم ، آمد و پارچه از روى طبق كنار زد. دیدم پر از گوشت و نان است . تعجب كردم و دانستم كه این مائده هاى آسمانى است . به زهرا گفتم : این از كجاست ؟ جواب داد: از جانب خداى سبحان ، او هر كه را بخواهد بى حساب روزى دهد.
اشك شوق بر دیدگان رسول (صلى الله علیه و آله و سلم ) دوید؛ آن گاه فرمود: حمد خدایى را كه تو شبیه مریم قرار داد. و سپس على و حسن و حسین - علیهم السلام - و تمامى همسرانش را فرا خواند و همه از آن خوردند و سیر شدند، در حالى هنوز غذاها باقى بود.
فاطمه (سلام الله علیها) براى تمامى همسایگانش هم از آن فرستاد. آن روز گرسنگان مدینه همه به بركت كرامت زهرا(سلام الله علیها) سیر شدند(403).

339 - هدیه خداوند به فاطمه

ابن عباس مى گوید: روزى در حضور پیامبر اكرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) نشسته بودم ؛ على ، فاطمه ، حسن و حسین (علیه السلام) نیز در پیش روى حضرت قرار داشتند.
در این هنگام جبرئیل نازل شده ، سیبى براى حضرت آورده و بدان وسیله به رسول گرامى اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) تحیت گفت . حضرت آن سیب را به على بن ابى طالب (علیه السلام) هدیه كرد. على (علیه السلام ) آن را بوسیده ، ضمن تشكر از پیامبر آن را به حضرت برگردانید. حضرت آن را حسن (علیه السلام) هدیه كرد. حسن (علیه السلام) نیز ضمن ابراز تشكر آن را بوسیده ، بار دیگر به حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم ) برگردانید.
بار دیگر رسول خدا(صلى الله علیه و آله و سلم ) آن را به على بن ابى طالب (علیه السلام) داد. حضرت تحیت گفته ، همین كه خواست به حضرت برگرداند، سیب از بین انگشتانش به زمین افتاد و دو نیم شد و نورى از آن درخشید كه تا آسمان اول بالا رفت . در این هنگام دیدم كه بر آن سیب نوشته بود:
((بسم الله الرحمن الرحیم
این هدیه است از خداوند متعال به محمد مصطفى ، و على مرتضى ، و فاطمه زهرا، و حسن و حسین ، نوادگان رسول خدا، و نیز امانى است از براى دوستداران آنها در روز قیامت از آتش (404))).

340- درود حوریان بهشت بر فاطمه

سلمان فارسى مى گوید: به خانه فاطمه (سلام الله علیها) رفتم ، فرمود: بعد از وفات رسول خدا(صلى الله علیه و آله و سلم ) به من ستم روا داشتند. سپس به من فرمود: بنشین . پس نشستم . به من گفت : دیروز نشسته بودم و درب خانه نیز بسته بود، و من در مورد قطع شدن وحى از ما و منصرف شدن ملایكه از منزل ما بعد از وفات پیامبر، فكر مى كردم كه ناگهان درب خانه بدون این كه كسى از ما آن را باز كند، مفتوح شد و سه تن از حوریان بهشت وارد خانه شدند و گفتند: ما از حوریان ((دارالسلام )) هستیم ، پروردگار عالمیان ما را به سوى تو فرستاده و ما مشتاق تو بودیم اى دختر محمد (صلى الله علیه و آله و سلم ).
به یكى از آنان ، كه گمان مى كنم از همه آنان كهنسال تر بود، نامت چیست ؟
گفت : من ((مقدوره )) هستم و براى ((مقداد بن اسود)) آفریده شده ام .
به دومى گفتم : نامت چیست ؟
گفت : من ((ذره )) هستم و براى ((ابوذر)) آفریده شده ام .
و نام سومى را پرسیدم ؟
گفت : ((سلمى )) هستم و براى ((سلمان )) خلق شده ام .
فاطمه (سلام الله علیها) ادامه داد: آنها طبقهایى را بیرون آوردند كه در آن خرماهایى ، مانند نان شكرى بود و رنگش از برف سفیدتر و بویش از مشك ، خوش بوتر بود. من سهم تو را نگه داشتم (چون تو از ما اهل بیت هستى ) با آن افطار كن و فردا هسته اش را برایم بیاور.
سلمان گوید: خرما را گرفتم و رفتم . از مقابل هر جماعتى كه مى گذشتم مى گفتند: تو مشك دارى ؟ پس با آن افطار كردم و هسته اى در میان آنها نیافتم . فرداى آن روز نزد فاطمه (سلام الله علیها) رفتم و گفتم : اى دختر رسول خدا! در میان آنها هیچ هسته اى نیافتم .
فرمود: اى سلمان ! آن خرما از نخلى است كه خداوند در بهشت به خاطر كلامى كه رسول خدا(صلى الله علیه و آله و سلم ) به من یاد داده ، براى من غرس نموده است (405).

341- نفرین فاطمه بر دشمن امام حسین

روایت كننده گوید: مردى كه دو پا و دو دست او قطع شده بود و هر دو چشمش كور بود، با حالتى رقت آور فریاد مى زد: رب نجنى من النار؛ خدایا، مرا از آتش ، نجات بده (406))).
شخصى به او گفت : از براى تو مجازاتى باقى نمانده ، در عین حال مى گویى خدایا، مرا از آتش نجات بده ؟!
گفت : من در كربلا بودم ، وقتى كه حسین (علیه السلام) كشته شد، شلوار و بند شلوار گران قیمتى را در تن آن حضرت دیدم ، با توجه به این كه همه لباسهایش را غارت كرده بودند فقط همین شلوار مانده بود. دنیاپرستى مرا به آن داشت تا آن بند قیمتى شلوار را در آورم . به طرف پیكر حسین (علیه السلام) نزدیك شدم ، تا خواستم آن بند را بیرون بكشم . دیدم آن حضرت دست راستش را بلند كرد و روى آن بند نهاد، نتوانستم آن بند را بیرون آورم ، دیدم آن حضرت دست چپش را بلند كرد و روى آن بند نهاد. هر چه كردم ، نتوانستم دستش را از روى بند بردارم . دست چپش را نیز بریدم ، باز تصمیم گرفتم كه آن بند را بیرون آورم .
صداى ترس آور زلزله اى را شنیدم . ترسیدم و كنار رفتم و در همان جا (شب ) كنار بدنهاى پاره پاره شهدا خوابیدم .
ناگاه در عالم خواب دیدم كه گویا حضرت محمد (صلى الله علیه و آله و سلم ) همراه على بن ابى طالب (علیه السلام) و فاطمه زهرا(سلام الله علیها) آمدند و سر امام حسین (علیه السلام) را در دست گرفته اند. فاطمه زهرا(سلام الله علیها) آن را بوسید، سپس فرمود: پسرم ! تو را كشتند، خدا آنها را كه با تو چنین كردند، بكشد.
شنیدم كه امام حسین (علیه السلام) در پاسخ فرمود: شمر مرا كشت ، و این شخص كه در این جا خوابیده ، دستهایم را قطع كرد)).
فاطمه (سلام الله علیها) به من رو كرد و گفت : خداوند دستها و پاهایت را قطع كند و چشمهایت را كور نماید و تو را داخل آتش نماید.
از خواب بیدار شدم ، دریافتم كه كور شده ام و دستها و پاهایم قطع شده ، سه دعاى فاطمه (سلام الله علیها) به استجابت رسیده و هنوز چهارمى آن (یعنى ورود در آتش ) باقى مانده ، این است . مى گویم : خدایا مرا از آتش نجات بده (407).



]]>
معجزان و كرامات فاطمه زهرا سلام الله علیها (قسمت اول) 2018-02-18T05:54:59+01:00 2018-02-18T05:54:59+01:00 tag:http://masjedkiagehan92.mihanblog.com/post/4732 مدیر وبلاگ مهندس نعمت پیكران مانا الف : معجزاتى از فاطمه زهرا(سلام الله علیها) 326- اقرار به رسالت پدر در شكم مادر وقتى كه كفار از پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) انشقاق قمر را خواستند، زمانى بود كه خدیجه (سلام الله علیها) به فاطمه (سلام الله علیها) حامله بود و خدیجه از این سؤ ال كفار ناراحت شده و گفت : زهى تاءسف براى كسانى كه محمد را تكذیب مى كنند! در حالى كه او فرستاده پروردگار من است . پس فاطمه (سلام الله علیها) از شكم مادرش صدا كرد: اى مادر! نترس و محزون نباش ، زیرا خدا با پدر من مى باشد.


الف : معجزاتى از فاطمه زهرا(سلام الله علیها)

326- اقرار به رسالت پدر در شكم مادر

وقتى كه كفار از پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) انشقاق قمر را خواستند، زمانى بود كه خدیجه (سلام الله علیها) به فاطمه (سلام الله علیها) حامله بود و خدیجه از این سؤ ال كفار ناراحت شده و گفت : زهى تاءسف براى كسانى كه محمد را تكذیب مى كنند! در حالى كه او فرستاده پروردگار من است .
پس فاطمه (سلام الله علیها) از شكم مادرش صدا كرد: اى مادر! نترس و محزون نباش ، زیرا خدا با پدر من مى باشد.
پس وقتى كه مدت حمل خدیجه (سلام الله علیها) تمام شد و موقع حمل رسید، خدیجه فاطمه (سلام الله علیها) را به دنیا آورد و او به نور جمال خود تمام جهان را روشن و منور ساخت (388))).

327- سخن گفتن در رحم مادر

فاطمه (سلام الله علیها) در رحم مادرش خدیجه (سلام الله علیها) سخن مى گفت و آرام بخش و تسكین خاطر او بود، خدیجه (سلام الله علیها) در پاسخ پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) كه پرسید با كه سخن مى گویى ؟ گفت : الجنین الذى فى بطنى یحدثنى و یونسنى ؛ فرزندى كه در رحم دارم ، با من سخن مى گوید و مونس من است )). كسى كه جبرئیل به دختر بودنش خبر مى دهد: یخبرنى آنها انثى (389).

328- بركت غذا

على (علیه السلام) مى فرماید: روزى به بازار رفتم ، یك درهم گوشت و یك درهم ذرت خریدم و به خانه آوردم . فاطمه (سلام الله علیها) مشغول پختن آن شد. وقتى كه آماده نمود، فرمود: اى كاش ! مى رفتى پدرم را دعوت مى كردى .
من رفتم و دیدم حضرت رسول ، خوابیده و مى گوید: از گرسنگى در حال خواب ، به خدا پناه مى برم .
گفتم : یا رسول الله ! نزد ما غذایى هست .
پس دستش را به من داد و آمدیم و چون به خانه رسیدیم ، به فاطمه (سلام الله علیها) فرمود: غذا را بیاور. فاطمه نیز غذا را در دیگى گذاشته خدمت پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) آورد.
حضرت پارچه اى را روى غذا كشید و فرمود: خدایا! غذاى ما را بركت ده .
سپس فرمود: یك پیمانه به عایشه بده . فاطمه یك پیمانه براى او فرستاد.
بعد فرمود: یك پیمانه به ام سلمه بده . براى او نیز فرستاد. تا این كه به هر یك از نه همسرش یك سهم فرستاد.

329 - درخشیدن نور از ملحفه فاطمه

روایت شده است : كه على (علیه السلام) از یك نفر یهودى مقدارى جو قرض كرد و در مقابل آن ، ملحفه حضرت فاطمه (سلام الله علیها) را كه از پشم بود، گرو گذاشت . یهودى آن را برد و در خانه اش گذاشت . هنگام شب زن یهودى براى كارى به آن اطاقى كه ملحفه در آن بود رفت . ناگهان نورى را در حال درخشش دید كه اطاق را روشن كرده بود. به سوى شوهرش برگشت و به او گفت : در آن اطاق ، روشنایى بزرگى را دیدم .
شوهرش نیز تعجب كرد و فراموش كرده بود كه ملحفه فاطمه (سلام الله علیها) را در آن جا گذاشته است . سریع برخاست و وارد آن اطاق شده ، دید شعاع نور ملحفه ، پخش شده و مانند نور ماهى است كه از نزدیك طلوع كرده باشد. از این مسئله در شگفت شد. به جایى كه ملحفه را گذاشته بود، دقت كرد و فهمید كه این نور از همان ملحفه است . یهودى رفت و قوم و خویشانش را فرا خواند و همسرش نیز قوم و خویشان خود را حاضر ساخت . بیش از هشتاد هزار نفر از یهودیان جمع شدند. همه آنان وقتى این امر را دیدند، مسلمان شدند(390).

330 - چرخیدن آسیاى دستى به خودى خود

جناب ابوذر مى گوید: پیامبر خدا(صلى الله علیه و آله و سلم ) مرا به دنبال على (علیه السلام) فرستاد. به خانه اش رفتم و او را خواندم ، ولى پاسخ مرا نداد. و آسیاب دستى را دیدم كه بدون اینكه كسى باشد به خودى خود، مى گردد. دوباره او را خواندم ، بیرون آمد و با هم نزد رسول خدا(صلى الله علیه و آله و سلم ) رفتیم و پیامبر متوجه على (علیه السلام) شد و چیزى به او گفت كه من نفهمیدم .
گفتم : شگفتا! از دستاسى كه بدون كه بدون گرداننده مى گردد.
آن گاه پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود: خداوند قلب دخترم فاطمه و اعظا و جوارحش را پر از ایمان و یقین كرده و چون خداوند ضعف او را دانست ، پس در روزگار سختى به او كمك كرد و كفایتش ‍ نمود. مگر نمى دانى كه خداوند، فرشتگانى را قرار داده تا خاندان محمد را یارى دهند(391)؟!

331 - شركت در مباهله

عده اى از نصاراى نجران نزد رسول خدا(صلى الله علیه و آله و سلم ) آمدند و پیشاپیش آنها سه تن از بزرگانشان به نامهاى ((عاقب )) و ((محسن )) و ((اسقف )) بودند، در حالى كه دو تن از مشهورین یهود هم همراه آنها بودند تا از پیامبر اكرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) سؤ الاتى كنند.
اسقف پرسید: اى ابوالقاسم ! چه كسى پدر موسى بود؟
پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود: عمران .
سؤ ال كرد: پدر یوسف چه كسى بود؟
پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود: یعقوب .
پرسید: پدر و مادرم فدایت ، پدر تو كیست ؟
فرمود: عبدالله پسر عبدالمطلب .
اسقف سؤ ال كرد: پدر عیسى كه بود؟
پیامبر ساكت ماند؛ جبرئیل نازل شد و گفت : او روح خدا و كلمه او بود.
اسقف گفت : آیا روح بدون پدر مى شود؟
پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) ساكت گردید. در این هنگام وحى نازل شد:
ان مثل عیسى عندالله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال كن فیكون (392)؛
همانا مثل خلقت عیسى از جانب خدا مثل خلقت آدم ابوالبشر است كه خداوند او را از خاك بساخت ، سپس بدان خاك گفت : بشرى به حد كمال باش ، چنان شد.
وقتى پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) این آیه را خواند، اسقف از جاى خود پرید، زیرا كه براى او قابل قبول نبود كه بشنود عیسى (علیه السلام) از خاك است . بعد گفت : اى محمد! ما این مطلب را نه در تورات دیده ایم و نه در انجیل و زبور یافته ایم ، این مطلبى است كه فقط تو مى گوئى .
پس پروردگار وحى فرمود: فقل تعالوا ندع ابنائنا(393)....
اسقف و همراهان او گفتند: اى ابوالقاسم ! انصاف دادى ، پس وقت مباهله را معین نما.
پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود: ان شاء الله فردا صبح .
پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم ) هنگام صبح بعد از نماز دست على (علیه السلام) را گرفت و بانوى دو جهان فاطمه (سلام الله علیها) را پشت سر و امام حسن (علیه السلام) را در سمت راست و امام حسین (علیه السلام) در سمت چپ خود قرار داد و به آنان فرمود: وقتى من دعا كردم شما آمین بگوئید. پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم ) به حالت دعا زانوهاى مبارك را بر زمین نهاد.
طایفه نصارى كه این حالت را پنج تن مقدس مشاهده كردند، پشیمان شدند و بین خودشان مشورت نموده و گفتند: سوگند به خدا، او پیامبر است و اگر با وى مباهله بكنیم ، حتما خداى تعالى دعاى او را مستجاب خواهد نمود و ما همه نابود خواهیم شد و هیچ چیزى نمى تواند ما را از نفرین وى نجات دهد و صلاح این است كه با او مصالحه كنیم تا ما را از این كار (مباهله ) معاف دارد(394).

332 - تهیه غذا

قطب راوندى به سند معتبر از جابر انصارى چنین روایت كرده است :
رسول خدا(صلى الله علیه و آله و سلم ) چند روزى گذشت كه طعامى تناول نفرمود، تا آن كه گرسنگى بر آن حضرت بسیار غالب شد. به حجره هاى زنان خود وارد گردید و طعامى نیافت ، پس به حجره طاهره جناب فاطمه (سلام الله علیها) در آمد و فرمود: اى دخترك گرامى ! آیا نزد تو طعامى هست نتاول نمایم ؟ زیرا گرسنگى بر من زور آورده است .
فاطمه زهرا(سلام الله علیها) عرض كرد: نه ، به خدا سوگند كه طعامى نزد من نیست ، جانم فداى تو باد.
چون حضرت از خانه بیرون رفت ، یكى از كنیزكان فاطمه (سلام الله علیها) دو گرده نان و پارچه گوشتى از براى آن حضرت به هدیه آورد. پس ‍ فاطمه (سلام الله علیها) آن را گرفت و زیر كاسه پنهان كرد و جامه بر روى آن پوشانید و گفت : به خدا سوگند كه حضرت رسالت را اختیار مى كنم برخود و بر فرزندان خود، همه گرسنه بودند و محتاج به طعام .
پس امام حسن و امام حسین (علیه السلام) را به خدمت پدر بزرگوار خود فرستاد و آن حضرت را طلبید، چون تشریف آوردند گفت : اى پدر! بعد از رفتن شما حق تعالى طعامى از براى من رسانید و از براى تو پنهان كرده ام از فرزندان خود فرمود: بیاور اى دختر! چون سر برداشت ، به قدرت حق تعالى آن كاسه پر از نان و گوشت شده بود.
چون فاطمه زهرا(سلام الله علیها) آن حالت را مشاهده كرد، متحیر شد. دانست كه از جانب حق تعالى است . پس حمد الهى را به جاى آورد و صلوات بر حضرت رسالت (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرستاد، آن طعام را به نزد آن حضرت آورد.
چون رسول خدا(صلى الله علیه و آله و سلم ) آن كاسه پر از طعام را دید، شكر حق تعالى به تقدیم رسانید، پرسید: این طعام را از كجا آورده اى ؟
فاطمه (سلام الله علیها) گفت : از نزد حق تعالى آمده است ، به درستى كه حق تعالى هر كه را مى خواهد بى حساب روزى مى دهد.
رسول گرامى اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) امیرمؤمنان على (علیه السلام) را طلبید. پس حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم ) و امیرالمؤمنین و فاطمه و حسن و حسین (علیه السلام) و جمیع زنان آن حضرت از آن طعام تناول كردند تا سیر شدند.
فاطمه زهرا(سلام الله علیها) فرمود: آن كاسه به حال خود ماند و هیچ كم نشد تا آن كه جمیع همسایگان خود را از آن سیر كردم ، و حق تعالى در آن خیر و بركت بسیار كرامت فرمود(395).


333 - زنده شدن عروس

روزى رسول خدا، خاتم انبیاء، محمد بن عبدالله (صلى الله علیه و آله و سلم ) در مسجد الحرام در كنار (كعبه ) خانه خدا نشسته و مشغول راز و نیاز با خداى بى نیاز بود كه جمعى از بزرگان و شرفاء شهر (مكه ) به حضورش آمده و سلام كردند، پیامبر گرامى اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) با خوشرویى و خوشخویى جواب سلام آنها را داد، گفتند:
اى رسول گرامى اسلام و اى افتخار عالمیان ! ما به خدمت شما رسیدیم تا عرضه داریم كه دختر فلان را پسر فلانى ، كه هر دو از مشاهیر و اشراف عرب هستند، عقد بسته و مجلس عروسى برپا كرده ایم ، آمده ایم دختر گرامى شما فاطمه زهرا(سلام الله علیها) را به آن جشن دعوت كنیم . اجازه بفرمایید آنان به جشن عروسى آمده و با قدوم مباركشان مجلس ما را مزین فرموده و كلبه ما را منور كنند.
رسول خدا(صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود: صبر كنید، من به خانه دخترم فاطمه (سلام الله علیها) روم و او را از این دعوت خبردار كنم ، اگر مایل شدند بیایند به شما اطلاع مى دهم .
آن حضرت به سوى خانه دختر گرامى اش فاطمه زهرا(سلام الله علیها) راه افتاد، وقتى به حرم و حریم فاطمه ، یعنى به خانه او رسید، سلامش ‍ كرده و جریان دعوت اكابر عرب را به عروسى شان به فاطمه زهرا(سلام الله علیها) فرمود و از او نظر خواهى كرد كه آیا حاضر است به جشن عروسى آنها برود یا نه ؟!
صدیقه طاهره فاطمه زهرا(سلام الله علیها) لحظاتى به فكر فرو رفت ، سپس عرض كرد: جانم فدایت باد اى حبیب حضرت عزت و اى شفاعت گر جمله امت ! من فكر مى كنم دعوت آنان از من به عروسى شان براى سخریه و استهزاء من است ، چون زنان و دختران اشراف عرب در آن جشن همه لباسهاى فاخر گران قیمت از طلا و حریر و جواهر به تن كرده و خود را به هر آرایشى زینت داده ، با حشمت و جلال در كنار عروس جمع شده اند، ولى من لباسى غیر از این پیراهن كهنه و چادر وصله دار و موزه (كفش ) وصله دار چیزى ندارم بپوشم و به آن جا بروم ، اگر با همین وضعیت بروم آنها مرا استهزاء و مسخره و شماتت خواهند كرد.
وقتى كه رسول خدا(صلى الله علیه و آله و سلم ) سخنان دخترش فاطمه زهرا(سلام الله علیها) را شنید، غمگین شده و آهى از دل كشید و چشمان مباركش پر از اشك شد.
در همان حال جبرئیل امین از سوى رب العالمین به حضورش رسید عرض : یا رسول الله ! خداى جل و علا بر شما و فاطمه سلام مى رساند و مى فرماید: به فاطمه بگو همان لباسهایى كه دارد بپوشد و عازم رفتن عروسى باشد كه ما را در این كار (حكمتى ) است .
رسول گرامى اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) پیغام خداى تبارك و تعالى را به دخترش فاطمه زهرا(سلام الله علیها) رسانید، صدیقه طاهره فاطمه زهرا(سلام الله علیها) عرض كرد: هر چه خداى عزوجل فرماید، همان را مى كنم و حكم و فرمان او را از جان و دل مى پذیرم .
سجده شكرى كرد و برخاست جامه هاى كهنه وصله دار خود را پوشیده و از پدر بزرگوارش اجازه رفتن به عروسى گرفت و همت به رفتن نمود؛ در همان حال فرشتگان هفت آسمان ناله سر داده و سر نیاز به درگاه خداى تعالى نهاده و گفتند: بار خدایا، خداوندا، دختر پیغمبر آخر الزمان كه محبوبه توست و او را بر دیگر عالم برگزیده اى در میان زنان خجالت زده و دل شكسته نكن كه ما تحمل دیدن افسردگى او را نداریم .
همان لحظه از طرف خداى تبارك و تعالى به جبرئیل امر شد هر چه زودتر با هزاران حورى مه لقا از لباسهاى بهشتى بردارید و بر زمین نازل شوید و آنها را بر فاطمه زهرا(سلام الله علیها) بپوشانید و او را با عزت و احترام به مجلس عروسى ببرید.
جبرئیل (علیه السلام) به فرمان خدا از لباسهاى سندس و استبراق بهشتى با هزار حوریه به خدمت صدیقه طاهره فاطمه زهرا(سلام الله علیها) آمده و سلام خداى تعالى را رساند و آن بانوى محترمه لباسهاى بهشتى را پوشید، با جلال و عزت به سوى جشن عروسى حركت كرد. حوریان خاك قدمهاى آن علیا مخدره را به عنوان تبرك بر چشمهایشان مى مالیدند و از این كه در كنار خیرة النساء العالمین حركت مى كردند، خوشحال بودند و هر یك به نوعى محبت و علاقه اى به آن معصومه پاك نشان مى دادند و عطرهاى بهشتى بر وجود اقدس حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) مى زدند و بر این كار فخر و مباهات مى كردند.
فاطمه زهرا(سلام الله علیها) از دیدن این همه عزت و جلال و لباسها و عطرهاى بهشتى خوشحال شده ، شكر خداوند تعالى را به جاى آورده و زبانش بر ثناى حضرت ذوالجلال گویا بود.
وقتى نزدیكى خانه عروسى رسیدند و نور مقدسشان بر جمع زنان كه آن جا بودند تابید، همگى با حالت شگفت و تعجب به چهره نورانى و لباسهاى حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) نظر كرده و متحیر شدند و بى اختیار به استقبال آن بانوى دو عالم شتافتند، تا آن جا كه هیچ زنى در كنار عروس نماند. بعضى از آنها دست و پاى صدیقه طاهره فاطمه زهرا(سلام الله علیها) را بوسیده و آن بانوى بانوان را با احترام و عزت وارد مجلس جشن و عروسى كردند.
زنان اشراف با این كه لباسهاى فاخر و گران قیمت پوشیده بودند، ولى لباسهاى آن علیا مكرمه را دیده و بر آن حضرت غبطه و حسد مى بردند، تا جایى كه عروس خانم تحمل ننموده و از صندلى كه بر روى آن نشسته بود، به زمین افتاد و مدهوش شد. وقتى به كنارش آمدند، دیدند جان به جان آفرین تسلیم كرده و مرده است . صداى فریاد و شیون از زنان بلند شد كه همه زنها به سوى او توجه كنند و عروس از غصه دق مرگ شود و بمیرد (عروسى مبدل به عزا شد).
حضرت صدیقه طاهره فاطمه زهرا(سلام الله علیها) از مشاهده آن واقعه خیلى متاءثر و از مردن عروس مكدر شد. بلادرنگ برخاسته و تجدید وضو كرد، در جلو چشمان زنان عرب دو ركعت نماز (حاجت ) خواند و سر بر سجده نهاده و گفت :
بار الها! بنده نوازا! به عزت و جلال لایزال تو، و به حرمت شرف پدرم رسول خدا(صلى الله علیه و آله و سلم ) و شوهرم امیرالمؤمنین على مرتضى (علیه السلام) و به فضیلت طاعات و عبادات بندگان خاصت ((عروس )) را زنده بگردان و مرا از طعن و شرمسارى نجات بخش !
هنوز سر فاطمه زهرا(سلام الله علیها) در سجده بود و لبانش در مناجات حق ، دیدند كه عروس حركتى كرده و عطسه اى زد و به اذن خدا از جا برخاست و به دست و پاى عزت ده زنان ، بانوى بانوان ، محبوبه خداى لامكان ، دختر پیامبر ختم رسولان همسر امیر مؤمنان ، مادر امامان ، فاطمه زهرا(سلام الله علیها) افتاد و گفت :
السلام علیك یا بنت رسول الله ، السلام علیك یا زوجة ولى الله امیرالمؤمنین على علیه السلام ؛ شهادت مى دهم كه خدا یكى است همتا و شریكى ندارد، و پدر تو حضرت محمد بن عبدالله (صلى الله علیه و آله و سلم ) رسول و فرستاده او است ، تو و شوهر تو و فرزندان تو همه برحقند و كسانى كه راه كفر و شرك و بت پرستى را پیش گرفته ، همه باطل اند و من با دست مبارك شما مسلمان مى شوم .
نقل كرده اند: آن روز هفتصد نفر مرد و زن از خویشان و فامیلهاى (عروس ‍ و داماد) دین مقدس اسلام را پذیرفته و از شرك و كفر بیرون آمدند و این قضیه و معجزه حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) در شهرهاى دیگر شهرت پیدا كرد و بسیارى مسلمان شدند.
وقتى مجلس عروسى به پایان رسید، صدیقه طاهره فاطمه زهرا(سلام الله علیها) به منزل برگشته و تمامى حالات مجلس را به پدر بزرگوارش نقل كرد.
رسول خدا(صلى الله علیه و آله و سلم ) پس از شنیدن ماجرا، از زبان صدیقه كبرى فاطمه (سلام الله علیها) سر به سجده شكر نهاده و خداى عزوجل را سپاس و ثنا گفت و دخترش را به سینه چسباند و فرمود: اى نور دیده ! از آنچه گفتى هزاران بار بیشتر و بهترش را از درگاه خداوند تبارك و تعالى بر تو امیدوارم (396)...



]]>
کرامات و معجزات حضرت فاطمه زهرا (س) (قسمت دوم و پایانی) 2018-02-17T11:53:29+01:00 2018-02-17T11:53:29+01:00 tag:http://masjedkiagehan92.mihanblog.com/post/4730 مدیر وبلاگ مهندس نعمت پیكران مانا ۶- برکت غذاحضرت علی (علیه السّلام) می فرماید:«روزی به بازار رفتم. یک درهم گوشت و یک درهم ذرّت خریدم و به خانه آوردم. فاطمه (علیهاالسّلام) مشغول پختن آن شد. وقتی که آن را آماده نمود، فرمود: ای کاش! می رفتی پدرم را دعوت می کردی.»من رفتم و دیدم حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) خوابیده و می گوید:«از گرسنگی در حال خواب، به خدا پناه می برم.»گفتم: یا رسول الله! نزد ما غذایی هست.پس دستش را به من داد و آمدیم و چون به خانه رسیدیم، به فاطمه (علیهاالسّلام) فرمود: «غذا را بیاور.» فاطمه نیز غ

۶- برکت غذا

حضرت علی (علیه السّلام) می فرماید:

«روزی به بازار رفتم. یک درهم گوشت و یک درهم ذرّت خریدم و به خانه آوردم. فاطمه (علیهاالسّلام) مشغول پختن آن شد. وقتی که آن را آماده نمود، فرمود: ای کاش! می رفتی پدرم را دعوت می کردی.»

من رفتم و دیدم حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) خوابیده و می گوید:«از گرسنگی در حال خواب، به خدا پناه می برم.»

گفتم: یا رسول الله! نزد ما غذایی هست.

پس دستش را به من داد و آمدیم و چون به خانه رسیدیم، به فاطمه (علیهاالسّلام) فرمود: «غذا را بیاور.» فاطمه نیز غذا را در دیگی گذاشته، خدمت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آورد. حضرت پارچه ای روی غذا کشید و فرمود: «خدایا! غذای ما را برکت ده.» سپس فرمود: «یک پیمانه به عایشه بده. فاطمه یک پیمانه برای او فرستاد.» بعد فرمود: «یک پیمانه به امّ سلمه بده.» برای او نیز فرستاد تا اینکه به هر یک از نُه همسرش یک سهم فرستاد.

۷- درخشیدن نور از ملحفه ی حضرت زهرا (علیهاالسّلام)

روایت شده است که حضرت علی (علیه السّلام) از یک نفر یهودی، مقداری جو قرض کرد و در مقابل آن، ملحفه ی حضرت فاطمه (علیهاالسّلام) را که از پشم بود، گرو گذاشت. یهودی آن را برد و در خانه اش گذاشت. هنگام شب، زن یهودی برای کاری به آن اتاقی که ملحفه در آن بود، رفت. ناگهان نوری را در حال درخشش دید که اتاق را روشن کرده بود. به سوی شوهرش برگشت و به او گفت:

در اتاق، روشنایی بزرگی را دیدم.

شوهرش نیز تعجّب کرد و فراموش کرده بود که ملحفه ی حضرت فاطمه (علیها السّلام) را در آنجا گذاشته است. سریع برخاست و وارد آن اتاق شده. دید شعاع نور ملحفه، پخش شده و مانند نور ماهی است که از نزدیک طلوع کرده باشد. از این مسئله در شگفت شد. به جایی که ملحفه را گذاشته بود، دقّت کرد و فهمید که این نور از همان ملحفه است. یهودی رفت و اقوام و خویشانش را فراخواند و همسرانش نیز اقوام و خویشان خود را حاضر ساخت. بنابراین عدّه ی زیادی از یهودیان جمع شده، همه ی آنان وقتی این امر را دیدند، مسلمان شدند.(۹)

۸- شرکت در مباهله

عدّه ای از نصارای نجران نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمدند و پیشاپش آنها سه تن از بزرگانشان به نام های عاقب، محسن و اسقف بودند؛ در حالی که دو تن از مشهوران یهود هم همراه آنها بودند تا از پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) سؤالاتی کنند.

اسقف پرسید: ای ابوالقاسم! چه کسی پدر موسی بود؟

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: عمران.

سؤال کرد: پدر یوسف چه کسی بود؟

پیامبر (صلی الله علیه وآله و سلم) فرمود: یعقوب.

پرسید: پدر و مادرم فدایت، پدر تو کیست؟

فرمود: عبدالله پسر عبدالمطّلب.

اسقف سؤال کرد: پدر عیسی که بود؟

پیامبر ساکت ماند؛ جبرئیل نازل شد و گفت: او روح خدا و کلمه ی او بود.

اسقف گفت: آیا روح بدون پدر می شود؟

پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) ساکت گردید. در این هنگام وحی نازل شد:

«همانا مثل خلقت عیسی از جانب خدا مثل خلقت آدم ابوالبشر است که خداوند او را از خاک بساخت. سپس بدان خاک گفت: بشری به حدّ کمال باش. چنان شد.»(۱۰)

وقتی پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) این آیه را خواند، اسقف را از جای خود پرید؛ زیرا که برای او قابل قبول نبود که بشنود حضرت عیسی (علیه السّلام) از خاک است بعد گفت:

ای محمد! ما این مطلب را نه در تورات دیده ایم و نه در انجیل و زبور یافته ایم. این مطلبی است که فقط تو می گویی.

پس پروردگار وحی فرمود: «فقل تعالوا ندع ابنائنا...»

اسقف و همراهان او گفتند:

ای اباالقاسم! انصاف دادی. پس وقت مباهله را معیّن نما.

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:

«ان شاء الله فردا صبح.»

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هنگام صبح، بعد از نماز دست حضرت علی (علیه السّلام) را گرفت و بانوی دو جهان حضرت فاطمه (علیهاالسّلام) را پشت سر و امام حسن (علیه السّلام) را در سمت راست و امام حسین (علیه السّلام) را در سمت چپ خود قرار داد و به آنان فرمود:

«وقتی من دعا کردم، شما آمین بگویید.»

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به حالت دعا زانوهای مبارک را بر زمین نهاد.

طایفه ی نصارا که این حالت پنح تن مقدّس را مشاهده کردند، پشیمان شدند و بین خودشان مشورت نموده و گفتند:

سوگند به خدا، او پیامبر است و اگر با وی مباهله بکنیم، حتماً خدای تعالی دعای او را مستجاب خواهد نمود و ما همه نابود خواهیم شد و هیچ چیزی نمی تواند ما را از نفرین وی نجات دهد و صلاح این است که با او مصالحه کنیم تا ما را از این کار(مباهله) معاف دارد.(۱۱)

۹- حرکت گهواره توسط فرشتگان(۱۲)

روایت است: هنگامی که آن حضرت در حال نماز بود، کودکش گریه می کرد و می دیدند گهواره حرکت می کند و فرشتگان آن را حرکت می دادند.

۱۰-مائده ی آسمانی

زمخشری در تفسیر خود، ذیل آیه ی «کلّما دخل علیها زکریّا»(۱۳) از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل می کند:

«در یکی از روزهای قحطی مدینه که گرسنگی طاقتم را برده بود، زهرا برایم طبقی از غذا را فرستاد. غذا را گرفته و به خانه ی زهرا درآمدم. او را صدا زدم. آمد و پارچه ای از روی طبق کنار زد. دیدم پر از گوشت و نان است. تعجّب کردم و دانستم که این مائده های آسمانی است. به زهرا گفتم: این از کجاست؟ جواب داد: «از جانب خدای سبحان. او هر که را بخواهد بی حساب روزی می دهد.»

اشک شوق بر دیدگان رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) دوید؛ آنگاه فرمود:

«حمد به خدایی که تو را شبیه مریم قرار داد.»

و سپس حضرت علی، امام حسن و امام حسین (علیهم السّلام) و تمامی همسرانش را فرا خواند و همه از آن خوردند و سیر شدند؛ در حالی که هنوز غذاها باقی بود.

حضرت فاطمه (علیهاالسّلام) برای تمامی همسایگان هم از آن فرستاد. آن روز، گرسنگان «مدینه» هم به برکت کرامت حضرت زهرا (علیه السّلام) سیر شدند.(۱۴)

۱۱- هدیه ی خداوند به حضرت فاطمه (علیهاالسّلام)

ابن عبّاس می گوید:

روزی در حضور پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نشسته بودم؛ علی، فاطمه، حسن و حسین (علیه السّلام) نیز در پیش روی حضرت قرار داشتند.
در این هنگام جبرئیل نازل شده، سیبی برای حضرت آورده و بدان وسیله به رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) تحیّت گفت: حضرت آن سیب را به علیّ بن ابی طالب (علیه السّلام) هدیه کرد. علی (علیه السّلام) آن را بوسیده، ضمن تشکر از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آن را به حضرت برگردانید. حضرت آن را به حسن (علیه السّلام) هدایت کرد. حسن (علیه السّلام) نیز ضمن ابراز تشکّر آن را بوسیده، بار دیگر به حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) برگردانید. بار دیگر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آن را به علیّ بن ابی طالب (علیه السّلام) داد. حضرت تحیّت گفته، همین که خواست به حضرت برگرداند. سیب از بین انگشتانش به زمین افتاد و دو نیم شد و نوری از آن درخشید که تا آسمان اوّل بالا رفت. در این هنگام دیدم که بر آن سیب نوشته بود:

«بسم الله الرّحمن الرّحیم

این هدیه است از خداوند متعال به محمّد مصطفی، علیّ مرتضی، فاطمه ی زهرا، حسن و حسین، نوادگان رسول خدا و نیز امانی است از برای دوستداران آنها در روز قیامت از آتش.»(۱۵)

۱۲- درود حوریان بهشت بر حضرت فاطمه (علیهاالسّلام)

سلمان فارسی می گوید: به خانه ی فاطمه (علیهاالسّلام) رفتم. فرمود:

«بعد از وفات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به من ستم روا داشتند. سپس به من فرمود: «بنشین». پس نشستم. به من گفت: «دیروز نشسته بودم و درب خانه نیز بسته بود و من در مورد قطع شدن وحی از ما و منصرف شدن ملائکه از منزل ما بعد از وفات پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، فکر می کردم که ناگهان درب خانه بدون اینکه کسی از ما آن را باز کند، مفتوح شد و سه تن از حوریان بهشت وارد خانه شدند و گفتند: ما از حوریان «دارالسّلام» هستیم. پروردگار عالمیان، ما را به سوی تو فرستاده و ما مشتاق تو بودیم ای دختر محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)!

به یکی از آنان که گمان می کنم از همه ی آنان کهنسال تر بود، گفتم: نامت چیست؟

گفت: من «مقدوره» هستم و برای «مقداد بن اسود» آفریده شده ام.

به دومی گفتم: نامت چیست؟

گفت: من «ذره» هستم و برای «ابوذر» آفریده شده ام.

و نام سومی را پرسیدم؟

گفت: «سلمی» هستم و برای «سلمان» خلق شده ام.»

حضرت فاطمه (علیهاالسّلام) ادامه داد:

«آنها طبق هایی را بیرون آوردند که در آن خرماهایی مانند نان شکری بود و رنگش از برف سفیدتر و بویش از مشک، خوشبوتر بود. من سهم تو را نگه داشتم (چون تو از ما اهل بیت هستی) با آن افطار کن و فردا هسته اش را برایم بیاور.

سلمان گوید:

خرما را گرفتم و رفتم. از مقابل هر جماعتی که می گذشتم، می گفتند: تو مشک داری؟ پس با آن افطار کردم و هسته ای در میان آنها نیافتم. فردای آن روز نزد فاطمه (علیهاالسّلام) رفتم و گفتم: ای دختر رسول خدا! در میان آنها هیچ هسته ای نیافتم. فرمود: «ای سلمان!آن خرما از نخلی است که خداوند در بهشت به خاطر کلامی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به من یاد دادهف برای من غرس نموده است.»(۱۶)

۱۳- نفرین حضرت فاطمه (علیهاالسّلام) بر دشمن امام حسین (علیه السّلام)

روایت کننده می گوید:

مردی که دوپا و دو دست او قطع شده بود و هر دو چشمش کور بود، با حالتی رقّت آور فریاد می زد: ربّ نجّنی من النّار؛ خدایا، مرا از آتش، نجات بده.(۱۷)
شخصی به او گفت:

از برای تو مجازاتی باقی نمانده، در عین حال می گویی خدایا! مرا از آتش نجات بده؟!

گفت: من در کربلا بودم. وقتی که حسین (علیه السّلام) کشته شد، شلوار و بند شلوار گران قیمتی را در تن آن حضرت دیدم. با توجّه به اینکه همه ی لباس هایش را غارت کرده بودند، فقط همین شلوار مانده بود. دنیاپرستی، مرا به آن داشت تا آن بند قیمتی شلوار را درآورم. به طرف پیکر حسین (علیه السّلام) نزدیک شدم تا خواستم آن بند را بیرون بکشم، دیدم آن حضرت دست راستش را بلند کرد و بر روی آن بند نهاد. نتوانستم آن بند را بیرون آورم. دیدم آن حضرت دست چپش را بلند کرد و روی آن بند نهاد. هر چه کردم، نتوانستم دستش را از روی بند بردارم. دست چپش را نیز بریدم. باز تصمیم گرفتم که آن بند را بیرون آورم.

صدایش ترس آور زلزله ای را شنیدم. ترسیدم و کنار رفتم و در همان جا(شب) در کنار بدن های پاره پاره ی شهدا خوابیدم.

ناگاه در عالم خواب دیدم که گویا حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) همراه علیّ بن ابی طالب (علیه السّلام) و فاطمه ی زهرا (علیهاالسّلام) آمدند و سر امام حسین (علیه السّلام) را در دست گرفته اند. فاطمه ی زهرا (علیهاالسّلام) آن را بوسید، و سپس فرمود: «پسرم! تو را کشتند. خدا آنها را که با تو چنین کردند، بکشد.»

شنیدم امام حسین (علیه السّلام) در پاسخ فرمود: «شمر مرا کشت و این شخص که در اینجا خوابیده، دست هایم را قطع کرد.»

فاطمه (علیهاالسّلام) رو به من کرد و گفت:

«خداوند دست ها و پاهایت را قطع کند و چشم هایت را کور نماید و تو را داخل آتش نماید.»

از خواب بیدار شدم. دریافتم که کور شده ام و دست ها و پاهایم قطع شده. سه دعای فاطمه (علیهاالسّلام) به استجابت رسیده و هنوز چهارمی آن (یعنی ورود در آتش) باقی مانده. این است که می گویم: خدایا! مرا از آتش نجات بده.(۱۸)

۱۴- کرامت حضرت فاطمه (علیهاالسّلام) درباره ی امّ ایمن

وقتی که حضرت فاطمه ی زهرا (علیهاالسّلام) رحلت کرد، امّ ایمن قسم خورد که در «مدینه» نماند؛ چون طاقت نداشت جای خالی حضرت فاطمه (علیهاالسّلام) را مشاهده نماید؛ بنابراین به سوی «مکّه» رفت و در میان راه به تشنگی شدیدی دچار شد. دست های خود را به سوی آسمان بالا برد و گفت:

پروردگارا! من خدمت گزار فاطمه (علیهاالسّلام) هستم. مرا از عطش می میرانی؟!

آنگاه خداوند از آسمان سطلی پایین فرستاد. امّ ایمن از آن نوشید و هفت سال به غذا و آب نیازی پیدا نکرد. در روزهای بسیار گرم، مردم او را به زحمت می انداختند؛ ولی اصلاً تشنه نمی شد.(۱۹)

۱۵- نتیجه ی توسّل به حضرت فاطمه (علیهاالسّلام)

حدود چهل سال قبل در «کرمان» یکی از علمای وارسته و متعهّد به نام آیت الله میرزا محمّدرضا کرمانی، (متوّفای سال ۱۳۲۸ هـ.ش.) زندگی می کرد. در آن زمان، بازار فرقه ی ظالّه ی شیخیّه رواج داشت.

آیت الله کرمانی، واعظ و محقّق آن زمان، سیّد یحیی یزدی را به کرمان دعوت کرد تا به وعظ و ارشاد خود، مردم را از انحرافات و گمراهی های فرقه ی شیخیّه آگاه کند و در نتیجه جلوی گسترش آنها را بگیرد.

مرحوم سیّد یحیی واعظ یزدی، این دعوت را متوجّه انحراف های آنها نمودو با افشاگری خود، این گروه ضالّه را رسوا ساخت؛ به طوری که تصمیم گرفتند با نیرنگی مخفیانه او را به قتل برسانند. آن نیرنگ مخفیانه این بود:

شخصی از آنها به عنوان ناشناس از او دعوت کرد که فلان ساعت به فلان محلّه و فلان خانه برای منبر رفتن برود.

او قبول کرد. دعوت کننده با عدّه ای به خدمت سیّد یحیی واعظ آمده و او را با احترام به عنوان روضه خوانی بردند؛ ولی بعد معلوم شد که ایشان را به خارج شهر به باغی برده و از منبر و روضه خبری نیست. کم کم احساس خطر جدّی کرد و خود را در دام مرگ شیخیّه دید؛ آن هم در جایی که هیچ کس از وضع او مطلّع نبود.

سیّد یحیی واعظ، در آن حال به جدّه ی خود حضرت فاطمه ی زهرا (علیهاالسّلام) متوسّل گردید. گویا نماز استغاثه به آن حضرت خواند و در سجده ی نماز گفت:

«یا مولاتی یا فاطمة اغیثینی؛ ای سرور من، ای فاطمه! به من پناه بده و به فریادم برس.»

خطر، لحظه به لحظه نزدیک می شد. سیّد یحیی واعظ دید گروه دشمن به او نزدیک شدند و خود را آماده کرده اند و چیزی نمانده بود که به او حمله کرده و او را قطعه قطعه نمایند.

در این لحظه حسّاس ناگهان غرّش تکبیر و فریاد مردم را شنید که باغ را محاصره کرده اند و از دیوار وارد باغ شدند و با حمله به گروه شیخی ها، آنها را تار و مار کردند و مرحوم سیّد یحیی را نجات داده با احترام همراه خود در کنار حضرت آیت الله میرزا محمّدرضا کرمانی به شهر و منزل ایشان آوردند.

سیّد یحیی واعظ از آیت الله کرمانی پرسید:

شما از کجا مطلّع شدید که من در خطر نیرنگ مخفیانه ی شیخیّه قرار گرفته ام و مرا از خطر حتمی نجات دادید؟

آیت الله کرمانی گفت:

من در عالم خواب حضرت صدّیقه ی طاهره، زهرای اطهر (علیهاالسّلام) را دیدم. به من فرمود: «شیخ محمّدرضا! فوراً خودت را به پسرم، سیّد یحیی برسان و او را نجات بده که اگر دیر کنی، کشته خواهد شد.»(۲۰)

۱۶- سوگند دادن امام رضا (علیه السّلام) به جان حضرت فاطمه (علیهاالسّلام)

دو برادر، یکی نیکوکار و دیگری بدرفتار بود که مردم از دست و زبان آن برادر بد، ناراحت بودند و به برادر دیگرش شکایت می کردند تا اینکه برادر نیکوکار قصد زیارت امام رضا (علیه السّلام) را به همراه جماعتی کرد.

برادری هم که بد بود. همراه با زائران حضرت علیّ بن موسی الرّضا (علیه السّلام) قصد رفتن به «مشهد» را کرد؛ ولی طبق عادت همیشگی اش زوّار امام رضا (علیه السّلام) را اذیّت می کرد تا در یکی از منزل های وسط راه مریض شد و از دنیا رفت. همه از فوت او خوشحال شدند؛ ولی برادر خوب به خاطر غیرت برادری، او را غسل و کفن کرد و همراه خود آورد و در حرم امام هشتم (علیه السّلام) طواف داد و دفن کرد.

شب شد. در عالم رؤیا برادر را در باغی بسیار مجلّل با لباس های استبرق در کمال شادی و نعمت دید. پرسید:

چه شد که به این مرتبه و مقام رسیدی؟ تو که دارای اعمال نیک نبودی.

گفت: ای برادر! وقتی قبض روح شدم، جانم را به سختی گرفتند. هنگام غسل، آب برای من آتش بود و کفن پاره ای از آتش؛ حتی مرکب من آتش و دو ملک هم با عمود آتشین مرا عذاب می کردند تا به صحن مطهّر حضرت رضا (علیه السّلام) که رسیدیم. آن دو ملک دور شدند و عذاب از من برداشته شد. همین که مرا وارد حرم کردند، دیدم حضرت رضا (علیه السّلام) بر بلندی نشسته اند و توجّه به زوّار خود دارد. من از حضرتش درخواست شفاعت کردم.

پوزش طلبیدم. به من عنایتی نفرمودند. همین که مرا بالای سر حضرت بردند، پیرمردی نورانی دیدم. به من فرمود: برو از حضرت طلب شفاعت کن؛ والّا اگر تو را از این حرم بیرون ببرند، همان عذاب است. گفتم: ای پیرمرد! من از امام رضا (علیه السّلام) کمک طلبیدم؛ امّا حضرت اعتنایی نکردند. فرمود: او را به حقّ مادرش زهرا (علیهاالسّلام) قسم بده که هرگز از در خانه اش رد نخواهی شد. این مرتبه که امام رضا (علیه السّلام) را به حقّ مادرش زهرا (علیهاالسّلام) قسم دادم، آن دو ملائکه ی عذاب رفتند و دو فرشته ی رحمت آمدند و مرا به این مقام و نعمت رسانیدند.(۲۱)

۱۷- نجات فرزند بنّا

فردی می گوید:

در حال طواف، مردی را دیدم که دامن کعبه را گرفته، گریه کنان در حال تضرّع و استغاثه بود.

از او پرسیدم: چرا این قدر ناراحتی؟

گفت: من از بنّایانی هستم که منصور مرا به ساختن عمارت بغداد وادار کرد. جریانی برایم پیش آمد که امیدوارم تا زنده ام، برای احدی نگویی. شبی منصور مرا طلبید و گفت: این شصت نفر فرزندان علی (علیه السّلام) را باید تا صبح در وسط دیوار بگذاری و من پنجاه نفر آنها را در میان ستون ها قرار دادم. دیدم آخرین نفر آنان، پسری است مانند قرص ماه. نور از صورتش متصاعد است و هنوز در چهره اش مویی نروییده و دو قطعه گیسوانی دارد که روی دو کتف او قرار گرفته است و مانند زن بچّه مرده اشک می ریزد و ناله می کند. از او جریان حال را پرسیدم. فرمود: برای کشته شدن خود گریه نمی کنم. گریه ام برای این است که مادر پیری دارم که جز من فرزندی ندارد. یک ماه بود که مرا در خانه حبس کرده بود. هرگاه می خواست به خواب رود، تا دست بر گردن من نمی انداخت، به خواب نمی رفت.

تا آنکه دیروز مادرم از خانه بیرون رفت. من هم از خانه بیرون آمدم. مأموران خلیفه مرا گرفتند و به اینجا آوردند. گریه ام برای این است که برخلاف گفته ی مادرم عمل کردم و او را ناراحت ساختم. و اکنون از وضع من خبر ندارد و نمی داند بر سر من چه آمده است؟ از خدا برای خود و مادرم صبر طلب می کنم. تا این سخنان را از زبان این غلام شنیدم، گفتم وای بر حال تو! به خاطر به چنگ آوردن دنیا، عذاب آخرت را برای خود خریدی. تصمیم گرفتم برای رضا خدا کار نیکی به جای آورم. نزد فرزندم آمدم و قضیه را با او در میان گذاشتم و به او گفتم: ای پسرم! تو را به جای او در میان دیوار می گذارم. به طوری که آزاری به تو نرسد و شبانه بدون شک تو را بیرون خواهم آورد. گفت: ای پدر! آنچه می خواهی انجام بده. من هم در این جهت صبر خواهم کرد. بالاخره گیسوان آن غلام علوی را بریدم و صورتش را با سیاهی ته دیگ سیاه کردم و لباس کهنه ی بچه بنّایان را به او پوشاندم و پسر خود را در میان دیوار گذاشتم و آن غلام علوی را در گوشه ای پنهان کردم. گفتم: در این مکان باش تا شب تو را به منزلت برسانم؛ ولی من از دو جهت ناراحت بودم، یکی اینکه اگر منصور مطلّع شود با من چه خواهد کرد و دیگر اگر همسرم، سراغ فرزندم را بگیرد، چه جواب دهم؟ غرض در یک حالت بی هوشی افتاده بودم.

ناگهان دیدم کنیزم مرا صدا می زند که: شما را در خانه می خواهند. به کنیز گفتم: برو ببین کوبنده ی در کیست؟

کنیزم رفت و در مراجعت گفت: کوبنده ی در می گوید: من فاطمه، دختر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هستم. به مولای خود بگو بیاید و پسرش را بگیرد و فرزند ما را به ما رد کند.

آمدم در خانه و پسرم را بدون هیچ گونه صدمه و ناراحتی تحویل گرفتم و جوان علوی را به او واگذار کردم.

سرانجام توبه کردم و از شهر فرار نمودم و منصور وقتی از حالم باخبر شد، به تعقبت من پرداخت و تمام اموالم را تصاحب کرد.(۲۲)

پی‌نوشت‌ها:

۱. سوره ی آل عمران(۳)، آیه ی ۳۷.
۲. فرائد السمطین، ج۲، صص ۵۱ و ۵۲، ش ۳۸۲؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج۳، ص ۳۳۹.
۳. اشاره است به آیه ی ۳۷ سوره ی آل عمران که زکریّا موائد آسمانی را در محراب مریم دید.
۴. المحّجة البیضاء، ج۴، ص ۲۱۳؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص ۵۹.
۵. روش الفائق، ص ۲۱۴.
۶. بحارالانوار، ج۴۳، ص ۲۹.
۷. رحمانی همدانی، احمد، فاطمه ی زهرا(س)، شادمانی دل پیامبر، ص ۱۵۲.
۸. سبحانی نسب، علیرضا، جرعه ای از کوثر(پژوهشی پیرامون اسامی و القاب فاطمه ی زهرا) ص ۱۴۳؛ سیمای فاطمه ی زهرا(س) در قرآن و عترت، ص ۶.
۹. سیمای فاطمه ی زهرا(س) در قرآن و عترت، ص ۲۰.
۱۰. سوره ی آل عمران(۳)، آیه ی ۵۹.
۱۱. فاطمه ی زهرا(س) در کلام اهل سنّت، صص ۱۸۳-۱۸۴.
۱۲. بحارالأنوار، ج۴۳، ص ۴۵.
۱۳. سوره ی آل عمران(۳)، آیه ی ۳۷.
۱۴. چشمه در بستر، صص ۱۸۶-۱۸۷.
۱۵. مقتل الحسین خوارزمی، ص ۹۵.
۱۶. جلوه های اعجاز معصومین، صص ۳۹۳-۳۹۴.
۱۷. این مرد طبق روایات، همان ساربان بوده است.
۱۸. بحارالأنوار، ج۴۵، ص ۳۱۱.
۱۹. همان، ج۴۳، ص ۲۸.
۲۰. محمّدی ری شهری، داستان دوستان، ج۲، ص ۱۹۳-۱۹۵.
۲۱. سیمای فاطمه ی زهرا(س) در قرآن و عترت، صص ۳۹-۴۰.
۲۲. همان، ص ۱۵۵-۱۵۶.

منبع مقاله: واحد پژوهش مؤسسه فرهنگی موعود عصر(عج)، (۱۳۹۱)، بدانید من فاطمه هستم، تهران: موعود عصر، چاپ اول


]]>
کرامات و معجزات حضرت فاطمه زهرا (س) (قسمت اول) 2018-02-17T11:53:00+01:00 2018-02-17T11:53:00+01:00 tag:http://masjedkiagehan92.mihanblog.com/post/4729 مدیر وبلاگ مهندس نعمت پیكران مانا

۱- فرستادن غذا از طرف خداوند برای حضرت زهرا (علیهاالسّلام)

حضرت فاطمه (علیهاالسّلام) در پیشگاه خدا آن چنان معزّز بود که بارها مورد عنایت خاصّ آسمانی قرار گرفته و مائده های گوناگون از سوی پروردگار عالم برای ایشان نازل می شد که اینک به برخی از آنها اشاره می کنیم:

پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به شدّت گرسنه بود و ضعف و ناتوانی، وی را از پای درآورده بود. او برای پاره نانی به اتاق های هر یک از زنانش مراجعه کرد؛ ولی آنان نیز طعامی نداشتند. سرانجام به خانه ی دخترش، حضرت فاطمه (علیهاالسّلام) سر کشید تا در آن خانه ی امید به مقصود رسد؛ ولی حضرت فاطمه (علیه السّلام) و بچّه هایش گرسنه بودند و تکّه نانی در آنجا نیز به دست نیامد و رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) منزل دخترش را ترک کرده بود. زمان کوتاهی بعد، مختصر طعامی از سوی یکی از همسایه ها به آن بانو رسید. حضرت فاطمه (علیهاالسّلام) با خود گفت:

«سوگند به خدا، خود و فرزندانم گرسنه می مانیم؛ ولی این تکّه نان و گوشت را به پدرم می خورانم.»

بنابراین یکی از حسنین (علیهم السّلام) را به دنبال پدر فرستاد و او را دوباره به خانه اش دعوت کرد.

حضرت فاطمه (علیهاالسّلام) اهدایی همسایه را که دو تکّه نان و مختصر گوشتی بود، در یک ظرف سرپوشیده قرار داده بود. چون پدرش دوباره به خانه ی او برگشت، سراغ طعام رفت و آن را در برابر دیدگان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گذاشت؛ ولی ظرف پر از گوشت و نان بود و حضرت فاطمه (علیهاالسّلام)، خود نیز از این مائده ی آسمانی تعجّب می کرد و خیره خیره به آن تماشا می نمود. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خطاب به دخترشان فرمودند:

«ای دختر گرامی! این طعام چگونه و از کجا رسید؟»

حضرت فاطمه (علیهاالسّلام) جواب داد:

«آن از برکات و الطاف الهی است. خداوند به هر کسی بخواهد، بدون محدودیّت عطا می کند.»(۱)

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چون سخن دخترش را شنید، فرمود:

«سپاس خدایی را که تو را همانند مریم سرور زنان بنی اسرائیل قرار داده؛ زیرا او نیز هرگاه مورد عنایت الهی قرار می گرفت و خداوند برایش مائده می فرستاد، در جواب سؤال می گفت: «این طعام از جانب خدا است. او به هر کسی بخواهد، روزی بی حساب می دهد.»

آنگاه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، حضرت علی (علیه السّلام) را نیز به حضورش فرا خواند و همگی از آن غذا خوردند و سیر شدند و زنان و اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز دعوت شدند و خوردند؛ ولی غذا و مائده ی آسمانی به همان صورت باقی بود؛ حتّی حضرت فاطمه (علیهاالسّلام) برای همسایگان نیز از طعام آسمانی که الطاف خفیه ی الهی سرچشمه گرفته بود، ارسال داشت... .(۲)

روزی حضرت علی (علیه السّلام) به بازار رفت و دیناری قرض گرفت تا مشکل گرسنگی خانواده اش را برطرف سازد؛ امّا چون یکی از دوستانش گرفتار بود و گرسنگی و گریه ی زن و بچّه ها او را در بیرون از خانه آواره کرده بود، او دنبال نان و پول بود.

حضرت علی (علیه السّلام) از درد او آگاه شد و مانند همیشه ایثار کرد و دیگران را بر خود و خانواده اش مقدّم داشت و بدین وسیله یکی از دوستانش را که مقداد نام داشت، خوشحال و خوش دل ساخت.

حضرت علی (علیه السّلام) دست خالی شد و نتوانست به خانه رود. رو به سوی مسجد کرد و مشغول عبادت شد، از آن سو پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مأمور گشت شب را در خانه ی حضرت علی (علیه السّلام) به سر برد و بنابراین بعد از نماز مغرب و عشا دست حضرت را گرفت و فرمود:

«علی جان! امشب مرا به مهمانی خود می پذیری؟»

مولای متّقیان سکوت کرد؛ زیرا زمینه ی پذیرایی نداشت و حضرت فاطمه (علیهاالسّلام) و حسنین (علیهم السّلام) گرسنه مانده بودند و پول تهیه ی نان و گوشت فراهم نبود؛ ولی پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دوباره اظهار داشت: «چرا جواب نمی دهی؟» علی (علیه السّلام) عرض کرد:

«یا رسول الله! بفرمایید.»

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، دست حضرت را گرفت. دست در دست او به خانه ی حضرت فاطمه (علیهاالسّلام)آمد و با هم به خانه وارد شده و با حضرت زهرا (علیهاالسّلام) دیدار کردند، حضرت فاطمه (علیهاالسّلام) در حال نماز و نیایش بود و خدا را می خواند. او صدای پدر را شنید و به سوی او آمد و خوش آمد گفت و سفره را باز کرده و غذای مطبوعی را بر سر سفره آورد.

حضرت علی (علیه السّلام) به حضرت فاطمه (علیهاالسّلام) خیره خیره نگاه می کرد و با زبان بی زبانی سؤال می نمود:

«یا فاطمه! این طعام از کجاست؟»

پیش از آنکه فاطمه (علیهاالسّلام) جواب گوید، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دست بر دوش علی (علیه السّلام) گذاشت و جواب داد:

«یا علی! هذا جزا دینارک من عندالله؛ این غذا پاداش آن دیناری است که به مقداد دادی.»

خداوند برای شما جریان زکریّا (علیه السّلام) و مریم (علیه السّلام) را تکرار کرده(۳) و از طعام های بهشتی مرحمت نمود... .(۴)

۲- اقرار به رسالت پدر در شکم مادر

وقتی که کفّار از پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) انشقاق قمر را خواستند، زمانی بود که حضرت خدیجه (علیهاالسّلام) به حضرت فاطمه (علیهاالسّلام) حامله بود و حضرت خدیجه (علیهاالسّلام) از این سؤال کفّار ناراحت شده و گفت:

«زهی تأسّف برای کسانی که محمّد را تکذیب می کنند! در حالی که او فرستاده ی پروردگار من است.»

پس حضرت فاطمه (علیهاالسّلام) از شکم مادرش صدا کرد:
«ای مادر! نترس و محزون نباش؛ زیرا خدا با پدر من می باشد.»
پس وقتی که مدّت حمل حضرت خدیجه (علیهاالسّلام) تمام شد و موقع وضع حمل رسید، حضرت فاطمه (علیهاالسّلام) را به دنیا آورد و او به نور جمال خود، تمام جهان را روشن و منوّر ساخت.(۵)

۳- چرخیدن آسیای دستی به خودی خود در خانه ی حضرت زهرا (علیهاالسّلام)

جناب ابوذر می گوید:

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مرا به دنبال علی (علیه السّلام) فرستاد. به خانه اش رفتم و او را خواندم؛ ولی پاسخ مرا نداد و آسیاب دستی را دیدم بدون اینکه کسی باشد، به خودی خود می گردد. دوباره او را خواندم. بیرون آمد و با هم نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رفتیم و پیامبر متوجّه علی (علیه السّلام) شد و چیزی به او گفت که من نفهمیدم.

گفتم: شگفتا از دستاسی که بدون گرداننده می گردد!

آنگاه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «خداوند قلب دخترم، فاطمه و اعضا و جوارحش را پر از ایمان و یقین کرده و چون خداوند ضعف او را دانست، پس در روزگار سختی به او کمک کرد و کفایتش نمود. مگر نمی دانی که خداوند، فرشتگانی را قرار داده تا خاندان محمّد را یاری دهند؟!»(۶)

]]>
تصاویر شب هفتم فاطمیه دوم (نماز جماعت- سخنرانی و روضه خوانی و سینه زنی) در مسجد امام حسین ع کیاگهان و دادقانسرا (جمعه 27 بهمن ماه96) 2018-02-17T11:52:07+01:00 2018-02-17T11:52:07+01:00 tag:http://masjedkiagehan92.mihanblog.com/post/4728 مدیر وبلاگ مهندس نعمت پیكران مانا این مراسم بعد از نماز جماعت مغرب و عشاء مسجد به امامت حاج اقا کاظمی برگزار شد.نماز جماعت مغرب و عشاء مسجد به امامت حاج اقا کاظمیمکبر جوان دیشب مسجد برادر بسیجی اسماعیل نوروزیتلاوت قران توسط حاج آقا کاظمی و برادر بسیجی سجاد سهرابی همراه با معنی آنسخنرانی حاج مرتضی کاظمی در شب هفتم ایام فاطمیه س    مراسم شب هفتم فاطمیه س و مداحی سینه زنی توسط کربلایی علی قیاسیو اشعار خوانده شده استاد قیاسی در شب هفتم فاطمیهبیا بیا گل زهرا عزای مادر توستصفای فاطمیه از









این مراسم بعد از نماز جماعت مغرب و عشاء مسجد به امامت حاج اقا کاظمی برگزار شد.




نماز جماعت مغرب و عشاء مسجد به امامت حاج اقا کاظمی







مکبر جوان دیشب مسجد برادر بسیجی اسماعیل نوروزی




تلاوت قران توسط حاج آقا کاظمی و برادر بسیجی سجاد سهرابی همراه با معنی آن



سخنرانی حاج مرتضی کاظمی در شب هفتم ایام فاطمیه س   
Undo









مراسم شب هفتم فاطمیه س و مداحی سینه زنی توسط کربلایی علی قیاسی





و اشعار خوانده شده استاد قیاسی در شب هفتم فاطمیه


بیا بیا گل زهرا عزای مادر توست

صفای فاطمیه از صفای مادرتوست

اگر كه سائلم و نوكر همیشه گی ام

فقط به خاطر لطف و عطای مادر توست

تمام عزت شیعه رحین منت اوست

تمام زندگی ما فدای مادر توست

زنور چادر او ما همه مسلمانیم

كه اصل طینت ما خاك پای مادر توست

به وقت مرگ كه دستم زهر دری كوتاست

امید و دل خوشیه من وفای مادر توست

دوباره فاطمیه آمده،ای سینه زن دل را محیا كن

خودت را در میان، سینه زن ها باز هم جا كن

برای مادرت از جنس آدم،كوچه ای وا كن

به پای مادرت در كوچه، قد را تا كمر تا كن

دوباره پلك را بر دار و بر دریا بزن ای چشم

بیا و آستین اشك را بالا بزن ای چشم

بیا و كوچه ای وا كن به روی قلب این مردم

بیا و كوچه ای وا كن، بدون آتش و هیزم

بیا و كوچه ای وا كن كه زهرا در برش باشد

بجای سنگ بال حور دیوار و درش باشد

ردیف بچه شیعه یك به یك تا آخرش باشد

به خنده باز دستان حسن، در دستهای مادرش باشد

بیا مادر به این كوچه ،همه مشتاق تو هستند

به خدمت شالشان را بر كمر بستند

همه از اشك در چشمانشان باغ فدك دارند

به روی سینه از بس مشت كوبیدند یك سینه ترك دارند

وبا مظلومها از جمله مولا دردهای مشترك دارند

دوباره مرغ روحم،هوای كربلا كرد

دل شكسته ام را اسیر و مبتلا كرد

چه كربلای اشكی ،چه نینوای خونی

كه دیده و دلم را به غصه مبتلا كرد

فدای آن حسینی كه در زیر تیغ قاتل

سرش بریده گشت و به شیعیان دعا كرد

برمشامم می رسد هر لحظه بوی كربلا
بر دلم ترسد بماند آرزوی كربلا










پذیرایی از هیات محبان خانم فاطمه زهرای س









با تشکر از برادر دانشجو
سجاد سهرابی و کربلایی منصور شریفی و سرکارخانم فرشته جوادی در تصویر برداری و ارسال بموقع تصاویر فوق- بخش فرهنگی بقعه آقا سید علی کیای کیاگهان و مسجد امام حسین ع کیاگهان و دادقانسرا با همکاری پایگاه های بسیج  فاطمه الزهرا و شهید دستغیب کیاگهان




]]>
چه کسانی بر پیکر حضرت زهرا(س) نماز خواندند 2018-02-17T11:50:25+01:00 2018-02-17T11:50:25+01:00 tag:http://masjedkiagehan92.mihanblog.com/post/4727 مدیر وبلاگ مهندس نعمت پیكران مانا بعضی از مورخان، شرکت‌کنندگان در نماز میت را هفت تن ذکر کرده‌اند: علی(ع)، عباس، فضل، مقدادف سلمان، ابوذر و عمار (هلالی عامری، 393).شیخ طوسی از حضرت علی(ع) و پنج تن نام برده است: ابوذر، سلمان، مقداد، عمار و حذیفه (اختیار معرفةالرجال، 1 / 33 - 34)برخی نفر هفتم را عبدالله بن مسعود ذکر کرده‌اند (صدوق، الخصال، 361). مورخانی نیز حاضران در نماز را امام علی، امام حسن و امام حسین(ع)، عمار، مقداد، عقیل، زبیر، ابوذر، سلمان، بُرَیده و چند تن از بنی‌هاشم دانسته‌اند (فتال نیشابوری، 152؛ طبرسی



بعضی از مورخان، شرکت‌کنندگان در نماز میت را هفت تن ذکر کرده‌اند: علی(ع)، عباس، فضل، مقدادف سلمان، ابوذر و عمار (هلالی عامری، 393).

شیخ طوسی از حضرت علی(ع) و پنج تن نام برده است: ابوذر، سلمان، مقداد، عمار و حذیفه (اختیار معرفةالرجال، 1 / 33 - 34)

برخی نفر هفتم را عبدالله بن مسعود ذکر کرده‌اند (صدوق، الخصال، 361). مورخانی نیز حاضران در نماز را امام علی، امام حسن و امام حسین(ع)، عمار، مقداد، عقیل، زبیر، ابوذر، سلمان، بُرَیده و چند تن از بنی‌هاشم دانسته‌اند (فتال نیشابوری، 152؛ طبرسی، اعلام الوری، 1، 300). ابن شهر آشوب تعداد نمازگزاران را 9 تن ذکر کرده است: امام علی(ع)، حسن و حسین(ع)، عقیل، سلمان، ابوذر، مقداد، عمار و بریده (3، 137؛ ر.ک: مجلسی، بحارالانوار، 43، 183). 

بر اساس نقلی دیگر، حاضران در نماز، امام علی(ع)، حسن و حسین(ع)، عباس و دو پسرش عبدالله و فضل، عقیل، عبدالله بن جعفر، بریده، عمار، زبیر، اسامه، دختران حضرت علی(ع) و زنان قریش بودند (طبری، کامل بهائی، 1، 312). بنابراین، سلمان، ابوذر، مقداد و عمار، به اتفاق سیره‌نویسان شیعی، در نماز حضور داشته‌اند، ولی درباره عباس عموی پیامبر(ص) و پسرش فضل، و عقیل (برادر امیرالمؤمنین) چنین اتفاق‌نظری وجود ندارد. 

* دفن شبانه پیکر مطهر حضرت زهرا(س)

ابن‌سعد، بلاذری و طبری، از مورخان قرن سوم، گزارش‌های متعددی از صحابه و تابعین نقل کرده‌اند که حاکی از دفن شبانه و پنهانی آن حضرت است. بخاری (5 / 82) و برخی دیگر از محدثان اهل سنت نیز ضمن اشاره به دفن شبانه و پنهانی آن حضرت تصریح کرده‌اند که علی(ع) ابوبکر را از مراسم خاکسپاری و دفن حضرت فاطمه(س) آگاه نکرد (مسلم نیشابوری، 5 / 154؛ حاکم نیشابوری، 3 / 162)، که به سبب وصیت حضرت فاطمه(س) به دفن پنهانی پیکرش بود. (اختیار معرفة‌الرجال، 1، 33ـ34).

درباره چگونگی دفن، اطلاعات اندکی موجود است. نقل شده است که علی(ع)، عباس و فضل به قبر وارد شدند و جسد مطهر را در آن نهادند (ابن‌سعد، 8، 29؛ دولابی، 153؛ اربلی، 2، 126). بنا بر نقلی دیگر، هنگامی که علی(ع) جسد مطهر را به سوی قبر حرکت داد، دستی از قبر خارج شد و آن را گرفت و در قبر نهاد (ابن‌شهر‌آشوب، 3، 139). 

طبق روایتی که شیخ صدوق از امام صادق(ع) نقل کرده است، ابوبکر و عمر هنگام صبح برای عیادت حضرت فاطمه(س) به سوی خانه او حرکت کردند. در راه، مردی از قریش را دیدند که گفت فاطمه(س) از دنیا رفت و شبانه او را دفن کردند، آنان از شنیدن این خبر سخت پریشان شدند و علی(ع) برای قانع کردنشان قسم یاد کرد این کار بنا بر وصیت فاطمه(س) بوده و برای وی امکان نداشته است که با آن مخالفت کند (صدوق، علل‌الشرایع، 1، 188ـ189).


* تلاش‌های مذبوحانه برای نبش قبر دختر پیامبر(ص)

در منابع دیگر نقل شده است که مسلمانان صبح آن روز به بقیع رفتند و در آن چهل قبر مشاهده کردند. این موضوع بر آنان گران آمد و یکدیگر را ملامت کردند که تنها دختر پیامبر از دنیا رفت و به خاک سپرده شد، اما آنان حاضر نبودند و حتی قبرش را نمی‌شناسند. والیان امور دستور دادند کسانی از زنان مسلمان این قبرها را بشکافند تا قبر دختر پیامبر(ص) پیدا و بر جنازه او نماز خوانده شود (رک: هلالی عامری، 393: مفید، الاختصاص، 185؛ طبری امامی، 136؛ مجلسی، بحارالانوار، 43، 171). 

وقتی این خبر به امیرالمؤمنین(ع) رسید، غضب‌آلود از خانه بیرون آمد. چشم‌هایش از شدت خشم سرخ شده و رگ‌های گردنش برآمده بود و لباس زردی را بر تن داشت که در حوادث سخت و جنگ‌ها می‌پوشید. کسانی که این وضع را دیدند، خود را به بقیع رساندند و به مردم هشدار دادند که علی(ع) قسم خورده است اگر سنگی از این قبرها جابه‌جا شود، شمشیر بر گردن آمران خواهم نهاد.

امام به بقیع رفت و عمر و اصحابش نزد او رفتند و قسم خوردند که قبر دختر پیامبر(ص) را نبش خواهند کرد و بر او نماز خواهند خواند. اما علی(ع) به شدت با عمر برخورد کرد و او را تهدید نمود و ابوبکر نیز وساطت کرد و بدین ترتیب، این مسئله پایان پذیرفت و مردم پراکنده شدند (طبری امامی، 136ـ137؛ مجلسی، 43 / 171ـ172). 

محل خاکسپاری حضرت زهرا(س)

به علت دفن پنهانی حضرت فاطمه(س) درباره محل دفن ایشان بین مورخان و راویان اختلاف‌نظر وجود دارد. «خانه حضرت، بقیع و روضه پیامبر(ص)» از جمله مکان‌هایی است که مورخان ذکر کرده‌اند




]]>
بیان عظمت فاطمه از زبان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) 2018-02-17T11:47:05+01:00 2018-02-17T11:47:05+01:00 tag:http://masjedkiagehan92.mihanblog.com/post/4726 مدیر وبلاگ مهندس نعمت پیكران مانا  رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، بارها و بارها فاطمه (علیها السلام) را ستود و از او تجلیل نمود. در مواقع بسیاری می‌فرمود: "پدرش به فدایش باد" و گاه خم می‌شد و دست او را می‌بوسید. به هنگام سفر از آخرین کسی که خداحافظی می‌نمود، فاطمه (علیها السلام) بود و به هنگام بازگشت به اولین محلی که وارد می‌شد، خانه او بود. عامه محدثین و مسلمانان از هر مذهب و با هر عقیده‌ای، این کلام را نقل نموده‌اند که حضرت رسول می‌فرمود: "فاطمه پاره تن من است هر کس او



 


رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، بارها و بارها فاطمه (علیها السلام) را ستود و از او تجلیل نمود. در مواقع بسیاری می‌فرمود: "پدرش به فدایش باد" و گاه خم می‌شد و دست او را می‌بوسید. به هنگام سفر از آخرین کسی که خداحافظی می‌نمود، فاطمه (علیها السلام) بود و به هنگام بازگشت به اولین محلی که وارد می‌شد، خانه او بود.

عامه محدثین و مسلمانان از هر مذهب و با هر عقیده‌ای، این کلام را نقل نموده‌اند که حضرت رسول می‌فرمود: "فاطمه پاره تن من است هر کس او را بیازارد مرا آزرده است." از طرفی دیگر، قرآن کریم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را از هر سخنی که منشأ آن هوای نفسانی باشد، بدور دانسته و صراحتاً بیان می‌دارد که هر چه پیامبر می‌فرماید، سخن وحی است. پس می‌توان دریافت که این همه تجلیل و ستایش از فاطمه (علیها السلام)، علتی ماورای روابط عاطفی مابین پدر و فرزند دارد. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز خود به این مطلب اشاره می‌فرمود. گاه در جواب خرده‌گیران، لب به سخن می‌گشود که خداوند مرا به این کار امر نموده و یا می‌فرمود: "من بوی بهشت را از او استشمام می‌کنم."

اما اگر از زوایای دیگر به بحث بنگریم و حدیث نبوی را در کنار آیات شریفه قرآن کریم قرار دهیم، مشاهده می‌نماییم قرآن کریم عقوبت کسانی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را اذیت نمایند، عذابی دردناک ذکر می‌کند. و یا می‌فرماید کسانی که خدا و رسول را اذیت نمایند، خدا آنان را در دنیا از رحمت خویش دور می‌دارد و برای آنان عذابی خوار کننده آماده می‌نماید. پس به نیکی مشخص می‌شود که رضا و خشنودی فاطمه (علیها السلام)، رضا و خشنودی خداوند است و غضب او نیز باعث غضب خداست. به بیانی دقیق‌تر، او مظهر رضا و غضب الهی است. چرا که نمی‌توان فرض نمود، شخصی عملی را انجام دهد و بدان وسیله فاطمه (علیها السلام) را بیازارد و موجب آزردگی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گردد و بدین سبب مستوجب عقوبت الهی شود، اما خداوند از آن شخص راضی و به عمل او خشنود باشد و در عین رضایت، او را مورد عقوبتی سنگین قرار دهد.

نکته‌ای دیگر که از قرار دادن این حدیث در کنار آیات قرآن کریم بدست می‌آید، آنست که رضای فاطمه (علیها السلام)، تنها در مسیر حق بدست می‌آید و غضب او فقط در انحراف از حق و عدول از اوامر الهی حاصل می‌شود و در این امر حتی ذره‌ای تمایلات نفسانی و یا انگیزه‌های احساسی مؤثر نیست. چرا که از مقام عدل الهی، بدور است شخصی را به خاطر غضب دیگری که برخواسته از تمایل نفسانی و یا عوامل احساسی مؤثر بر اراده اوست، عقوبت نماید.


 

فاطمه (علیها السلام) پس از پیامبر

 با وفات پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، فاطمه (علیها السلام) غرق در سوگ و ماتم شد. از یک طرف نه تنها پدر او بلکه آخرین فرستاده خداوند و ممتازترین مخلوق او، از میان بندگان به سوی خداوند، بار سفر بسته بود. هم او که در وجود خویش برترین مکارم اخلاقی را جمع نموده و با وصف صاحب خلق عظیم، توسط خداوند ستوده شده بود. هم او که با وفاتش باب وحی تشریعی بسته شد؛ از طرفی دیگر حق وصی او غصب گشته بود. و بدین ترتیب دین از مجرای صحیح خود، در حال انحراف بود. فاطمه (علیها السلام) هیچگاه غم و اندوه خویش را در این زمینه کتمان نمی‌نمود. گاه بر مزار پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) حاضر می‌شد و به سوگواری می‌پرداخت و گاه تربت شهیدان احد و مزار حمزه عموی پیامبر را برمی‌گزید و درد دل خویش را در آنجا بازگو می‌نمود. حتی آن هنگام که زنان مدینه علت غم و اندوه او را جویا شدند، در جواب آنان صراحتاً اعلام نمود که محزون فقدان رسول خدا و مغموم غصب حق وصی اوست.

هنوز چیزی از وفات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نگذشته بود که سفارش رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و ابلاغ فرمان الهی توسط ایشان در روز غدیر، مبنی بر نصب امام علی (علیه السلام) به عنوان حاکم و ولی مسلمین پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، توسط عده ای نادیده گرفته شد و آنان در محلی به نام سقیفه جمع گشتند و از میان خود فردی را به عنوان حاکم برگزیدند و شروع به جمع‌آوری بیعت از سایرین برای او نمودند. به همین منظور بود که عده‌ای از مسلمانان به نشانه اعتراض به غصب حکومت و نادیده گرفتن فرمان الهی در نصب امام علی (علیه السلام) به عنوان ولی و حاکم اسلامی پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در خانه فاطمه (علیها السلام) جمع گشتند. هنگامی که ابوبکر - منتخب سقیفه - که تنها توسط حاضرین در سقیفه انتخاب شده بود، از اجتماع آنان و عدم بیعت با وی مطلع شد؛ عمر را روانه خانه فاطمه (علیها السلام) نمود تا امام علی (علیه السلام) و سایرین را به زور برای بیعت در مسجد حاضر نماید. عمر نیز با عده‌ای به همراه پاره آتش، روانه خانه فاطمه (علیها السلام) شد. هنگامی که بر در خانه حاضر شد، فاطمه (علیها السلام) به پشت در آمد و علت حضور آنان را جویا شد. عمر علت را حاضر نمودن امام علی (علیه السلام) و دیگران در مسجد برای بیعت با ابوبکر عنوان نمود. فاطمه (علیها السلام) آنان را از این امر منع نمود و آنان را مورد توبیخ قرار داد. در نتیجه عده‌ای از همراهیان او متفرق گشتند. اما در این هنگام او که از عدم خروج معترضین آگاهی یافت، تهدید نمود در صورتی که امام علی (علیه السلام) و سایرین برای بیعت از خانه خارج نشوند، خانه را با اهلش به آتش خواهد کشید. و این در حالی بود که می‌دانست حضرت فاطمه (علیها السلام) در خانه حضور دارد. در این موقع عده‌ای از معترضین از خانه خارج شدند که مورد برخورد شدید عمر قرار گرفتند و شمشیر برخی از آنان نیز توسط او شکسته شد. اما همچنان امیر مومنان، فاطمه و کودکان آنان در خانه حضور داشتند. بدین ترتیب عمر دستور داد تا هیزم حاضر کنند و به وسیله هیزمهای گردآوری شده و پاره آتشی که با خود همراه داشت، درب خانه را به آتش کشیدند و به زور وارد خانه شدند و به همراه عده‌ای از همراهانش خانه را مورد تفتیش قرار داده و امام علی را به زور و با اکراه به سمت مسجد کشان کشان بردند. در حین این عمل، فاطمه (علیها السلام) بسیار صدمه دید و لطمات فراوانی را تحمل نمود اما باز از پا ننشست و بنا بر احساس وظیفه و تکلیف الهی خویش در دفاع از ولی زمان و امام خود به مسجد آمد. عمر و ابوبکر و همراهان آنان را در مسجد رسول خدا مورد خطاب قرار داد و آنان را از غضب الهی و نزول عذاب بر حذر داشت. اما آنان اعمال خویش را ادامه دادند.

 



]]>